X
تبلیغات
رایتل

زندگی می بافم

این وبلاگ تعطیل نیست !

پست ها را توی کانال داغ داغ منتشر می کنم و به احترام دوستانی که تلگرام ندارند توی وبلاگ هم می نویسم -البته با تاخیر -

https://telegram.me/zendegimibafam

اعتراف میکنم که از وابستگی حبه به آدمهای دیگر می ترسم و عروس بازی در بیاورم و بگویم که از وابستگی اش به قوم شوهر بیشتر می ترسم و حسودی ام میشود البته !
کدام مادری هست که این ترس ها و حسادت ها را ته ته دلش نداشته باشد ؟ هست ؟
عروس بازی بیشتری در بیاورم و بگویم متوجه شده ام که مادر شوهر بلطایف الحیل - کلمه بامزه ایه !! - دارد تلاش می کند که حبه را به خودش وابسته کند و امشب نمونه عینی این تلاش را من خود به چشم خویشتن دیدم خب !
بعد چطور حسودتر نشوم و ترسوتر نشوم و نخواهم که نتیجه این رقابت به نفع من تمام شود .چطور نخواهم که ببرم این
بازی مسخره بچگانه را ؟
نیایید و نصیحتم نکنید که حساس شده ای و بگذار وابسته شود و اینها ، مادرها می خواهند نفر اول قلب بچه هایشان باشند ، برایشان سخت است که این جایگاه سهم دیگری بشود.

از روزهای زندگی

آشپزخانه ای دارم بی نهایت بهم ریخته که حاصل یک هفته تنبلی ست و عروسی دیشب ، باید ظرف بشورم و چایی دم کنم برای عصرانه ، سین که بیدار شد آشپزخانه را جارو برقی بکشم . همین جا هووی دیگرم را معرفی کنم خدمتتان ...خواب ...هر چقدر از عشق و علاقه بین ایشان و سین گفته باشم کم است ، از دو و نیم خوابیده و اگر سر و صدای من و حبه نباشد می خوابد تا خود شیش بلکم تا هفت !!
حبه هم امروز کلا آویزان من است ، هر نیم ساعت یکبار می آید خودش را جا میدهد توی بغلم و م م م می کند .سین هم بدجنسی کرده و می داند من چقدر از چسبیدن دایمی حبه به خودم ضعف می کنم و حالم بد میشود که امروز می گوید باید بیندازیمت توی یه اتاق با هشت تا بچه گرسنه که آویزانت شوند و همزمان شیر بخورند ازت ،،، اوووف ،،، چه شوهر بدجنسی !
گفتم بهتان که دیشب عروسی بودیم ، یا " حدس بزن کی پشت این آرایشه "، به همین مناسبت موهایم را بلوند زیتونی تیره کردم  و ابروهایم را دادم دست آرایشگر محله مان که برای بار اول می رفتم پیشش ، حوصله ام نکشید بروم آن سر شهر پیش آرایشگر همیشگی ام و ...چقدر حرف می زنم .بروم چایی دم کنم و ظرفها را بشورم و سین که بیدار شد جاروبرقی بکشم ،،،زندگی با همه این اتفاقات ساده اش هست که زندگی ست و دوست داشتنی !

برای خودم

فکر کن نشسته ای روی یک دوچرخه ثابت و هی رکاب میزنی ، آخرش که چی ؟  همان جایی که هستی می مانی با ته مانده خستگی تن و بدنت . زندگی ای که تویش یله و رها و بی قید باشی جوری که هر کااار دلت خواست انجام بدهی ،  هر وقت دلت خواست بخوابی و بیدار شوی ، تا هر وقت دلت خواست بنشینی پای نت و تی وی و گوشی دست بگیری ، هر حرفی که دلت خواست بزنی ،و ...این زندگی شبیه همان دوچرخه سواری ست ، در جا زدن است .
آن وقت دو سال می گذرد ، پنج سال می گذرد ، یک عمر می گذرد و می بینی همان آدمی هستی که بودی تازه اگر بدتر نشده باشی .
اینها را گفتم برای خودم که هفته قبل را تا دلتااان بخواهد تنبلی کرده ام ، گوشی دست گرفته ام ، زبان و قرآن نخوانده ام ، غمگین بوده ام به جای شاد بودن ،،،گفتم که حواسم باشد که دارد می گذرد و بااید که خوووب بگذرد!

وقت نشد !

حبه که خوابید یک حمام حسابی رفتم از آن حمام ها که بچگی هایمان می رفتیم و زیر پایمان پیر میشد فقط مانده بود انار دان شده ببرم بخورم و لنگ بپوشم و یک نفر بیاید مشت و مالم بدهد :)
قدیمی ها عجب حوصله ای داشتند ، چقدر وقت داشتند که حمام هایشان آنقدر طولانی میشد آن وقت ما با اینهمه ماشین که دور و برمان ظرف و لباس برایمان می شورند و جاروهایمان که برقی ست و بچه هایمان هم که کمتر است  و نان هم که نمی پزیم و اینها ، همیشه چیزی که کم داریم وقت است  و حمام رفتن مان شده دوش گرفتن آن هم فوق فوقش یک ربع بیست دقیقه ، همدیگر را هم که نمی بینیم و " گرفتار " هستیم و  ...یک چیزی توی زندگی های ما کم شده ، نیست ، یک چیزی که ربطی به زمان ندارد وگرنه روزها و شبها اگر برای مادر بزرگ ها و پدر بزرگهایمان بیست و چهار ساعت بود برای ما هم هست ، فکر کنیم ببینیم چی شد که افتادیم روی دور تند زندگی ، چی شد که اینجوری " هول هولکی " شدیم ؟!

مامان بزرگم میگه ...

قدیمی ها می گفتند بچه رو که زیاد دعوا بکنی سرتق میشه ، مادر بزرگ درونم میگه شوهر هم همینه ، بچه است ،  زیاد که باهاش قهر بکنی و اخم و تخم کنی براش عادی میشه ، دیگه ککش هم نمی گزه که دلخور هستی یا نه ، می گه ننه ! کوپن اخم و تخم و قهرت رو الکی خرج نکن . دیدی شوهرت یه حرف بد زد یه نمه ! خودت را گرفته نشون بده یه اخم کوچولو کن یه ربع بیست دقیقه توی خودت باش محلش نده اما بعدش به بهونه نون نداریم ، شام چی بپزم ، بشو خود قبلی ات ، انگار نه انگار که حرفی زده ، اخم و تخم و قهر های جدی جدی ات رو بذار برای جاهای مهم ، تیکه تیکه که خرجش کنی بی سرمایه میشی پیش شوهرت !

هیییی روزگار !

مادر بزرگ پدری ام مهمان مامانم اینهاست .مامان صبح زنگ زد که ما بعدازظهر می خواهیم برویم جایی و تو بیا پیش مامان بزرگ بمان که تنها نباشد .با حبه آمده ایم اینجا و مامان اینها که رفتند مامان بزرگه گفت : یاخچی قالیر، آقلامیر !
یعنی که چه خوب حبه پیش تو می ماند و گریه نمی کند !
بعدتر که به حبه گفت برو پیش خاله ؛ فهمیدم اینکه می گفتند به خاطر سکته خفیفش فراموشی گرفته درست است .
الان هم هربار حبه شیر می خواهد می برمش توی اتاق و شیرش می دهم .می ترسم بگوید : عه ،،شیرش هم که میدی ، چه خاله خوبیییی !!

از مزایای مادر بودن

مادر که باشی فقط باید مادر باشی نه چیز دیگر ، غمگین و افسرده نباشی ، خوابالو نباشی ، مریض نباشی؛ کافیست یک ربع بیشتر بخواهی بخوابی و چشمهایت از زور خواب باز نشوند ، بچه می آید بالای سرت به نق و نوق و گریه و دستت را می گیرد و بلندت می کند، که چی ؟ که برویم من بچگی کنم و تو مادری ، زانوی غم بغل گرفتن و یک گوشه نشستن مال مادرها نیست ، مریض شدن و خوابیدن توی رختخواب هم .
بچه داشتن یکی از بزرگترین نعمت هایی ست که آدم میتواند داشته باشد ، که نمی گذارد توی زندگی کمرنگ شوی ، که هر بار ببیند از زندگی رفته ای بیرون ، دستت را می گیرد و برت می گرداند ؛ هر جور که بتواند !

1 2 3 4 5 ... 28 >>