X
تبلیغات
رایتل

زندگی می بافم

این وبلاگ تعطیل نیست !

پست ها را توی کانال داغ داغ منتشر می کنم و به احترام دوستانی که تلگرام ندارند توی وبلاگ هم می نویسم -البته با تاخیر -

https://telegram.me/zendegimibafam

ماهی یه کتاب بخونم

سال گذشته سال آشتی دوباره من با کتاب بود.تا یادم هست من عاشق خواندن بودم ، چه مجله باشد چه کتاب و چه نت ، حوصله فیلم یک ساعته یا دو ساعته را ندارم به جایش می توانم ساعت ها بی وقفه بخوانم بدون اینکه خسته بشوم.
خودِمن به تنهایی برای بالا بردن سرانه مطالعه کشور کافی هستم!

ازدواج و جوگیری روزهای اولش! و بعد هم به دنیا آمدن حبه باعث شد از دنیای دوست داشتنی کتاب کمی دور بیفتم ، سال قبل دوباره به آغوش گرم کتاب برگشتم.چندتایی کتاب خواندم که گل سرسبدشان کلیدر بود، کتاب دوست داشتنی و خوش نثرِ دولت آبادی...

امسال به خودم قول داده ام دست کم ماهی یک جلد کتاب بخوانم.قول دیگرم این است که تا کتابهایی که دارم ، کاغذی ها و دانلود شده ها را نخوانده ام حق ندارم کتاب جدید بخرم یا دانلود کنم ، توی پرانتز بگویم حالا اگر شما خواستید به من کتاب بدهید بحثش فرق می کند، هدیه تان را قبول می کنم !!

می گفتم ،،، یک لیست نوشتم از همه کتابهایی که دارم ، لیستم شامل این کتابهاست:
1.بارهستی
2.آهستگی
3.جزیره سرگردانی از سیمین دانشور
4.بیشعوری
5.مزرعه حیوانات
6.تذکره الاولیاء
7.رویای تبت ، فریبا وفی
8.روانشناسی تنبلی
9.حماسه حسینی
و....

دیدم چقدر کتاب دارم و اصلا وقت می کنم اینها را بخوانم؟!

شما هم یک لیست بنویسید از کتابهای نخوانده تان و به خودتان قول بدهید تا آنها را نخوانده اید کتاب جدیدی نخرید.

عنوان ندارم براش

چه روز خوبی! 

هوا عالیه و من هم خوشحال و شاد و خندانم! 

حالا نه به این غلظت ولی در مجموع حالم خوبه ؛ چون صبح ساعت نه بیدار شدم.بعد از صبحانه پدر و پسر را راهی کردم برن ددر و من به کارهام برسم.


امروز روز چی بود؟ روز جاروبرقی و آشپزخونه...هال و آشپزخانه و راهرو را جارو برقی کشیدم ، ظرفهای صبحانه را شستم ، یک دور از ماشین لباسشویی کار کشیدم ، لباسهایی که روز قبل شسته بودم را گذاشتم توی دراور،دستشویی را شستم ، بادمجان پوست گرفتم و نمک زدم تا برای عصرانه کشک بادمجان بخوریم و کارهای ریز و درشت دیگه...


نگفتم صبح زود بیدار شدن به وقت آدم برکت میده؟ 

حالا هم بساط بافتنیم را آوردم تا سفارشی که دارم را ببافم.شال و کلاه برای نی نی توراهی.


نیم ساعت می بافم و بعد میرم تا از روی چند تا کلیپی که دوستی برام فرستاده ورزش کنم.

به چی؟

صبح دیر از خواب بیدار شدم و صبحانه نخوردم.
صبحانه نخوردن همان و دچار سردرد شدن همان ، الان دلم می خواهد توی اتاق دراز بکشم ، لامپ را خاموش کنم ، در را ببندم و بخوابم.
نمی شود؛ حبه آویزانم هست برای شیر ، سین هم توی هال فوتبال تماشا می کند.با ادا و اطوارهای خاص خودش ، جیغ و داد و شلوغ بازی های معمولش.

بعد به این فکر می کنم که این غرور مسخره ای که خیلی از ما آدمها داریم از کجا آمده؟ ما که طاقت گرسنگی و سرما و گرما و هوای آلوده را نداریم؟ ما که به هر بهانه آب و روغن قاطی می کنیم؟

خوب که فکرش را بکنیم ما " هیچ " چیز از خودمان نداریم.ما صاحب هیچ چیز از خودمان نیستیم.همین تن و بدن ، همین تن و بدن را بعد از مرگمان ، یک عده بر می دارند میگذارند زیر خاک ، نمی توانی بهشان بگویی: نگذارم زیر خاک ، اینجا نگذار ، خاک نریز روی من ، فلان جا دفنم کن.
یعنی همین قدر هم اختیار نداریم.

دور از جان من و شما ، صد و بیست سال عمرمان باشد الهی ، فقط خواستم بگویم خدا آنجا که پرسیده: تو به چی می نازی؟ سوال خوبی کرده.

یک شبانه روز اگر غذا نخوریم رو به قبله می شویم ، آن وقت غرور برمان می دارد که کسی هستیم برای خودمان.چشم و ابرو نازک می کنیم برای خدا و بنده هایش.

یادمان باشد لااقل برای خدا شاخ و شانه نکشیم.مگر نه اینکه هر چیزی که داریم از خودش داریم؟ 

از هر دستی بده از همون دست میگیری!

بعضی از مردها فکر می کنند فقط ! زن باید خوب و حرف گوش کن و بساز باشد و مرد را در هر شرایطی که هست و با هر رفتار و اخلاقی دوست داشته باشد.

سین هم اینطور فکر می کند.
بارها مستقیم و غیر مستقیم گفته ام که ازدواج یک بده بستان است.خوب باشی خوبی می بینی.

امروز لیست خریدم را تمام و کمال خریده بود ، خریدها را که از دستش گرفتم گفتم: دستت درد نکنه حالا شدی شوهر دوست داشتنی خودم.

نامبرده قبل رفتن گفته بود دستکش نمی خرم ، ظرفها را بدون دستکش بشور و برای خریدهای دیگر هم اما و اگر آورده بود.

گفت: بله دیگه.اگه خرید کنم خوبم.

گفتم: بله دیگه.همونطور که من اگه به حرف تو گوش بدم و مطابق میل تو رفتار کنم خوبم و دوستم داری ، تو هم همینطور ، اگه به خواسته های من توجه کنی برام دوست داشتنی میشی.

تعارف که با هم نداریم.حقیقت خیلی از ازدواج ها همین است.

بحث نکن!

پدر شوهرم عاشق نوشابه است.محاله سر سفره شام و ناهارش نوشابه نباشه ، فقط وقتی صبحانه می خوره نوشابه نیست و وقتی که آبگوشت دارن دوغ می خوره.یعنی در این حد نوشابه دوسته.تازه معتقده نوشابه معده دردش را خوب کرده!!

اوایل خیلی حرص می خوردم از این موضوع ، سعی می کردم متقاعدش کنم نوشابه ضرر داره برای بدن ، کشفیات دانشمندها از مضرات نوشابه رو بهش می گفتم...بعد می دیدم فقط دارم خودم را خسته می کنم.فایده ای نداشت.

دست برداشتم.رسیدم به همون حرفی که زویا پیرزاد توی چراغ ها را من خاموش می کنم گفته بود:

" نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم‌ها که عقیده‌ات را می‌پرسند، نظرت را نمی‌خواهند. می‌خواهند با عقیده‌ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم‌ها بی‌فایده است."

احترام به عقیده دیگران

راه حلی که تازگی ها در مورد تحمل نظرات و عقاید متفاوت برای خودم جفت و جور کرده ام این است:
اینکه فکر کنیم نظر و عقیده هم مثل سلیقه می ماند.یک نفر گوجه سبز دوست دارد ، یکی از بادمجان بدش می آید ، آن یکی طرفدار پر و پاقرص پرسپولیس است ، یکی عاشق هوای ابریست و...

هر آدمی حق دارد نظر و عقیده خاص خودش را داشته باشد مثل سلیقه و علاقه خاص.

همانطور که کاری به سلیقه شخصی دیگران نداریم ، تلاش نمی کنیم که سلیقه خودمان را به کسی تحمیل کنیم - نمی گوییم تو باید گوجه سبز دوست داشته باشی - با کسی بحث نمی کنیم بر سر اینکه چرا رنگ آبی را دوست دارد ، همانطور که آدمها را با سلیقه های متفاوت می پذیریم و با آنها دوستی می کنیم در مقابل عقایدشان هم باید همان طور رفتار کنیم.

قبول کنیم که دیگران مثل ما فکر نمی کنند و دست برداریم از بحث کردن با آنها.

بحث کردن با آدمها درست مثل آب در هاون کوبیدن می ماند ، بیهوده ،،، بی فایده ،،، بی سرانجام.

تَریف مَریف !

من: خوش تیپ کی بودی تو؟! ...کی تو فامیل مثل شوهر من خوش تیپه؟!

سین: تو منو چشم می زنی آخرش!! 

من (در درون خود): حالا هی علمای فن همسرداری بگن از تیپ و قیافه شوهرتون تعریف کنید.بفرما اینم تعریف!

[وی در خانواده ای چشم به جهان گشوده که اعتقاد عجیب و غریبی به چشم خوردن دارند!]

1 2 3 4 5 ... 48 >>