X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

زندگی می بافم

آدرس کانالم:

https://telegram.me/zendegimibafam

گل و کتاب و سکوت و ...

یک.تازگی ها با دوست و همکار سین همسایه دیوار به دیوار شده ایم.

امشب برای شب نشینی رفتیم خانه شان ، یک گلدان حُسن یوسف به اسم چشم روشنی برایشان بردیم چون خانم خانه به گل و گیاه علاقه زیادی دارد.


دلم می خواهد هر جا که برای بار اول می روم به جای یک جعبه شکلات یا شیرینی که یکی دوروزه خورده می شود برای صاحب خانه گلدان ببرم ، گلِ ناز ، حُسن یوسف ، شمعدونی ، ساناز،،، گل هایی که خودم دوستشان دارم.


دو.خانم همسایه همسن و سال من ست ، زود ازدواج کرده و یک دختر سیزده ، چهارده ساله دارد.به رابطه شان حسودی ام شد.دلم می خواست الان مادر یک دختر چهارده ساله بودم...


سه.سین و حبه خوابیده اند ، من خوابم نمی آید ، می خواهم بنشینم زیر باد کولر و غرقِ سکوتِ سحر آمیزِ  خانه بی هیچ دغدغه ای کلیدر بخوانم.دلم برای کلمه های دولت آبادی تنگ شده...چند تایی کتاب نخوانده دارم ، از روانشناسی تنبلی بگیر تا سووشون سیمین دانشور و مردی به نام اوه و من او را دوست داشتم ِ آنا گاوالدا و ...

کاش بشود آنقدری عمر کنیم که همه ی کتابهای خوب دنیا را بخوانیم! 

گُل کردن

کوکو از روغن گل می کند؛ زن از شوهر! 

دخترهای نسل ما را با تفکراتی از جنس همین ضرب المثل بزرگ کرده اند که فکر کرده ایم همیشه باید مردی باشد که کنارش قد بکشیم و گُل کنیم.باید اسم مردی به نام" شوهر " توی شناسنامه هایمان باشد که اسم و رسم دار بشویم.

به دخترهای نسل ما یاد ندادند که تو پیچک نیستی که برای زندگی و بودن محتاج شاخه ای باشی که به پایش بپیچی و بالا بروی ، تو خودت گُلی!  

سلام زندگی!

فارغ از اینکه پول داریم یا نه ، بچه و شوهر و خونه و ماشین داریم یا نه ، فارغ از همه ی داشته و نداشته هامون ، ما آدمهای خوشبختی هستیم.

هر روز صبح چشم باز می کنیم و زندگی بالای سرمون نشسته و بهمون لبخند میزنه.

هر روز صبح فرصت زندگی کردن برای چندمین بار به ما داده میشه و این خوشبختی بزرگیه!

تنبلی

اول این سوال را می پرسه که چطور میشه نظم و اراده قوی و راسخ را ایجاد کرد؟ افرادی که این ویژگی را ندارند چکار باید بکنند؟...." این چیزی نیست که کلیدش را بزنید و روشن شود؟"

جواب میده: "اشخاصی که تازه شروع می کنند باید طرز تلقی خود در قبال کارهای دشوار را تغییر بدهند.اگر شما هم در زمره این اشخاص هستید باید به خود بقبولانید که به تعویق انداختن کارها را ساده تر نمی کند." 

بعد دوباره تاکید می کنه که تنبلی جزء ذات آدمها نیست: 
" گرایش به تنبلی مانند کور رنگی ذاتی و درون زاد نیست؛ به جای آن یک عادت است و شما می توانید عادت ها را تغییر دهید.باید بدانید که می توانید و برای دستیابی به این توانایی باید مصمم باشید."

مشکل من و خیلی از آدمهای کمی تا قسمتی تنبل! اینه که یه نفر توی ذهنمون هست که لم داده یه گوشه و در برابر هر کاری که خوشمون نمیاد ازش و به نظرمون سخته ،میگه: بعداً
ظرفها رو بشورم؟...بعدا...جاروبرقی بکشم...بعدا...درس بخونم...بعدا...

در حالی که چه الان چه یک ساعت دیگه اون کار باید انجام بشه و به تعویق انداختنش چیزی از سختی و کسالت بار بودنش کم نمیکنه و هیچ کسی جز خودمون هم قرار نیست اون کار را انجام بده.
باید هر بار این نکته رو به خودمون متذکر! بشیم که "آش کشک خالته ، بخوری پاته، نخوری پاته!!" 
ضرب المثل از این قشنگ تر هم داریم مگه؟؟ 

مهمان

زن عمویم با بچه های فسقلی اش مهمان مامانم اینها بود؛ به سین گفتم دعوتش کنیم برای ناهار .اولش گفت نه ، از آن "نه" ها که ناز و اداست و پشت بندش توقع دارد اصرار کنی تا مثلا راضی شود.رضایت که داد زنگ زدم به مامان و گفتم سین!! می گوید با زن عمو برای ناهار بیایید اینجا.مامان گفت نه مزاحم نمی شویم و این صحبت ها.
گفتم نه مزاحم نیستید ، سین! می گوید بیایید دور هم باشیم.

پیش خودم گفتم بگذار مامان و بابا فکر کنند دامادشان آدم مهمان دوستی ست.

نیست خب!
سین از مهمان خوشش نمی آید چون اقتصادی فکر می کند و با همه ساده گیری های من توی مهمانی باز هم وقت حساب و کتاب می بیند کلی خرج کرده ایم که ضروری نبوده ، بعدتر اینکه حوصله ی شلوغی بچه ها را توی مهمانی ندارد و از همه مهم تر دلش می خواهد راحت باشد ، با رکابی و زیر شلواری لم بدهد جلوی تلویزیون و مهمان که باشد مجبور می شود تمام مدت اتو کشیده و شق و رق بنشیند روی مبل و...

تمام دلایل سین را من هم دارم ، خیلی کمتر از او ، اما نمی شود که رفت و آمد نکنی ، زندگی اجتماعی لازمه اش تحمل بعضی چیزهاست که ممکن است به مذاقمان خوش نباشد.

این قضیه برای سه روز پیش است ، آن موقع حوصله ی نوشتنش را نداشتم.
الان این پست تاریخ گذشته را نوشتم که به مجردها بگویم اگر اجتماعی بودن طرف برایتان مهم است بروید از در و همسایه خواستگارتان بپرسید اینها چقدر مهمان دارند؟ چند بار مسافرت می روند ، اهل رفت و آمد هستند؟ آقای خانه چند تا دوست و رفیق دارد؟ و سوالاتی شبیه این...

بیشتر رفتارهای ما ریشه خانوادگی دارد ، معمولا! اینجوری ست که دخترها شبیه مادرهایشان می شوند و پسرها شبیه پدرهایشان ، یک ضرب المثل من درآوردی هم هست که می گوید: پدر را ببینید و با پسر ازدواج کنید!

میشه

توی بازی ایران و پرتغال ، اونجا که قرار بود بیرانوند توی دروازه روبروی رونالدو بایسته ،به حساب دو دو تا چهار تا و روی کاغذ پسر شهرستانی بی نام و نشون ایرانی در برابر بهترین بازیکن جهان هیچ شانسی برای گرفتن توپ نداشت، کسی فکرش رو نمی کرد بشه راحت روبروی رونالدو ایستاد و بازنده نبود.

اما اون پنالتی گل نشد.بیرانوند تونست! اون توپ را بگیره.

دلم می خواد برای همیشه این صحنه رو توی ذهنم نگه دارم.برای لحظه هایی که در برابر مشکلات کم میارم ، برای وقتایی که زندگی سخت می گیره و وادارم می کنه از خواسته ها و آرزوهام دست بکشم ، برای روزهایی که همه ی دنیا بهم میگن تو از پسش بر نمیای ، که ورِ وراج ناامید وجودم میگه تو نمی تونی ، برای روزهایی که کنار می کشم ، عقب میشینم.

دلم می خواد هر بار یاد این صحنه بیفتم و بگم: میشه ، می تونی ، فقط کافیه بخوای ، فقط کافیه تلاش کنی ، فقط کافیه خودت را از قبل بازنده ندونی ، باور کن می تونی!

گاهی فوتبال خیلی شبیه زندگی میشه.

کاش زندگی هم مثل تکنولوژی با آدمها مهربون بود و همونقدر به دلشون راه می اومد‌.

وقتهایی که حوصله ات نمی کشه یه سکانس از فیلم یا سریال رو ببینی یا طاقت غم آدمهاش رو نداری یه دکمه هست که می زنی و میری چند دقیقه جلوتر ، چند لحظه بعدتر ، به "زندگی شیرین می شود" ، به اونجایی از داستان که غم و غصه ها رفته باشه و لبخند به لبها نشسته.

زندگی این دکمه رو کم داره.که بزنیم و بریم به چند ماه بعدتر ، دو سال ، پنج سال ، ده سال بعدتر از الان.
شاید اونجا اتفاقات خوبی در انتظارمون باشه.

مجازیسم

توی مهمونی ها و دورهمی ها وقتی همه دارند درباره ی موضوعی حرف می زنند ، راجع به وضع اقتصاد و گرونی و برجام و اختلاس و آقازاده ها و چه و چه می بینی بیشتر اظهارنظرها تکرار همون چیزهاییه که توی کانال ها و سایت ها خوندی، انگار کن همه از پیرزن و پیرمردش گرفته تا بچه ده دوازده ساله سر یه کلاس نشستند و از استاد! درس گرفتند و مهمونی جایی که دارند درس پس میدند!

این کمی ترسناکه.
اینکه به محض اینکه مطلبی می خونیم باورش می کنیم بدون اینکه یک لحظه فکر کنیم درسته یا غلط؟ ، بدون اینکه یک درصد احتمال بدیم شاید حرفی که زده شده دروغ باشه.این حجم از زودباوری و اعتمادی که به "مجازی" داریم عجیب و ترسناکه.

یه کتاب هست به اسم اینترنت با مغز ما چه می کند؟ من خود کتاب را نخوندم ، توی نت یه تیکه هایی از این کتاب رو خوندم.نویسنده اونجا این سوال را مطرح می کنه و سعی می کنه بهش جواب بده: آیا اینترنت ما را احمق می کند؟

دور از جون همه مون من فکر می کنم تا حدودی بله:((

یه جا توی کتاب نوشته:
"ما روز به روز مهارتمان در نگاه اجمالی به مطالب و مرور سریع اطلاعات بیشتر می‌شود اما آنچه از دست می‌دهیم توانایی‌مان برای تمرکز، تفکر و تامل است."

الان اینطوری شدیم...می خونیم ، می شنویم ، می بینیم اما راجع به چیزی فکر نمی کنیم.

یه مستند می دیدم از شبکه سه راجع به لوییز سوارز بازیکن بارسلونا...

دوست سوارز یه جا تو حرفاش به این موضوع اشاره کرد که سوارِز از بچگی همیشه می گفته "من یه روز توی بارسلونا بازی می کنم." دوستش می پرسیده: چی داری میگی؟ تو الان توی تیمت ، یه تیم محلی ، نیمکت نشینی چطور همچین حرفی می زنی؟

به نظر من آدم های موفق دو تا ویژگی خاص دارند که توی ما معمولی ها نیست ، یا اگر هست دوتاش با هم نیست.

یک، اونها می دونند از زندگی چی می خوان ، هدفشون چیه ، چه آرزویی دارند ، علاقه و خواسته هاشون رو می شناسند.

دو ، وقتی فهمیدند که چی می خوان ،به جای از این شاخه به اون شاخه پریدن، تمام تمرکزشون رو می ذارن روی اون موضوع و خستگی ناپدیر برای رسیدن بهش تلاش می کنند.

ما معمولی ها که همیشه از زندگی مون ناراضی هستیم خیلی وقتها اصلا نمی دونیم توی زندگی باید دنبال چی باشیم ، علاقه هامون رو نمی شناسیم ، چهار سال توی دانشگاه درسی رو می خونیم که بعدها می فهمیم ذره ای بهش علاقه نداریم.تکلیف مون با خودمون و دنیا معلوم نیست.

ما قدم اول رو درست بر نمی داریم‌ اینکه نمی دونیم از زندگی چی می خواهیم؟!

مامان بسه!

سر سفره بودیم.داشتم به حبه غذا می دادم و همزمان سرم توی گوشی بود و رسپی های حلوا را می خوندم.

حبه:
-مامان! بَسته!
-چی بسه مامان؟
-دوشی بسته(گوشی بسه)

اونقدر خندیدم اونقدر خندیدم که دل درد گرفتم البته از اون خنده ها که باید گفت: خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است!

یک وجب بچه هم از اعتیاد من به گوشی خسته شده...آیا وقت آن نرسیده است که من مُتِنَبِّه! شوم؟!

عنوان نداره!

تب، بیحالی عمومی ، سر درد ، مشکلات گوارشی ، درد کمر و پا...دوباره مریض شده ام با علائمی که گفتم.چرا این چند ماهه اینقدر تند و تند مریض می شوم؟ لااقل هفته ای یکبار ...

یخچال هم نداریم ؛ آقای تعمیر کار گفته فردا ظهر درست می شود البته اگر قطعاتش از تهران به موقع برسد.


ناهار و شام خانه ی مامانم اینها بودیم.الان تازه رسیده ایم خانه ، سین بیرون با آقای همسایه مشغول گپ و گفت است و حبه هم با بچه ها بازی می کند.


من توی خانه ی بهم ریخته نشسته ام به تماشای فوتبال ، دم غروب به لطف استامینوفن کدئین کمی اوضاع مساعد شده بود اما الان دوباره دردها برگشته اند.


کاش یکی دو تا زاپاس از سر و کمر و پایمان داشتیم و وقت مریضی تا خوب شدن عضو اصلی از علی البَدَلش استفاده می کردیم!

بامزه می شد...

کودک درونم چند سالشه؟!

حبه برای تولدش قطار کادو گرفته.قطارش یک واگن مسافربری دارد و حامل زغال سنگ هم هست اما مهمترین توانایی اش اینست که بعد از طی مسافتی سوت می کشد و دود از کله اش بلند می شود! 

آنقدری که من برای دیدن این صحنه ی باشکوه!!! منتظر نشسته ، ذوق دارم و غش و ضعف می کنم صاحب قطار ذوق ندارد.

تا جایی که سین بعد از دیدن اشکِ شوق توی چشمهای من - الکی مثلا -به حبه می گوید: قطارتو بده مامان بازی کنه! 

یک جایی می خواندم پدر و مادرها اسباب بازی هایی برای بچه هایشان می خرند که خودشان همیشه دوست داشته اند و دلشان می خواسته ،،، درست گفته! 

بوی زندگی

فریزرمان خراب شده ، گوشت و سبزی ها را در آوردم ، دست حبه را گرفتم و همه را بردم خانه مادر شوهر ، گفتم حبه همانجا بماند تا من به کارهایم برسم.

الان نشسته ام توی اتاق حبه ، بساط سبزی خوردن رو به رویم پهن است ، سبزی پاک می کنم.در را باز گذاشته ام و نسیم ملایمی پرده ها را قلقلک می دهد.بوی ریحان و نعناع و مرزه ، بوی زندگی اتاق را پر کرده.

صدای اذان و مناجات از مسجد محل می آید.دلم می خواهد این لحظه و آرامشی که دارم هزار سال طول بکشد بعد یاد دو روز پیش می افتم که با سین بحث و بگو و مگو داشتیم، سر یک موضوع ظاهرا کوچک که برای من اهمیت زیادی داشت ، آن موقع دلم می خواست زندگی و همه چیز را بگذارم و بروم.

امروز کجا و حال و هوای آن روز کجا؟ مگر زندگی همین نیست؟ سیاه و سفید ، خاکستری ، تلخ ، شیرین ، هزار رنگ...

فقط باید یادت باش توی لحظه های غم زیاد نمانی ، هر جور شده خودت را بکشی بیرون اما لحظه های خوب که عطر و بوی خوشی دارند ، آنها را باید مثل یک نوشیدنی خوش طعم مزه مزه شان کنی ، سفت در آغوشت بکشی ، نگهشان داری ،از ثانیه به ثانیه بودنشان لذت ببری ،،،

نه روزهای بد می ماند و نه روزهای خوب ،،، این را که باور کنیم زندگی قشنگ تر می شود!

تولد

فردا تولد حبه است؛ یک تولد کوچک و ساده داریم.خودمان سه تا و مامانم اینها و مامانش اینها ، به سین گفتم برای شام آبگوشت بدهیم.اولش جا خورد ، لابد شما هم جا خوردید؟

معمولا این طوری هاست که توی مهمانی ها و جشن هایمان تا می شود و از دستمان بر می آید باید بریز و بپاش و تشریفات داشته باشیم.اینطور برای ما جا انداخته اند ، اینستا و تلگرام سهم شان توی این قضیه و عرف غلط بیشتر از فک و فامیل و دوست و آشناست به گمانم.قرار شد از خودمان و زندگی مان عکس بگذاریم توی اینستا ، خب ، سفره و میز ساده که جذابیت بصری ندارد ، خانه و زندگی معمولی که اینستا پسند نیست ، با همین توجیهات و قدم به قدم پای تشریفات و تجملات و لاکچری بازی توی زندگی هایمان باز شد.

چه کسی گفته توی تولدها و مهمانی هایمان باااید! چند جور غذا و دسر و ژله و سالاد و مخلفات بچینیم روی میز ، که چی بشود؟ به قول معروف بترکانیم ، چی را؟ جیب شوهر ، شکم مهمان ها ، چشم و چال حسودها و دست و پا و کمر خودمان را ، همه با هم!

می شود همه چیز را ساده گرفت ، نمی شود؟ جوری که تا اسم مهمانی می آید چهار ستون بدن آقایان و ایضا جیب شان نلرزد.

این را هم می دانم که خیلی وقت ها این ساده گیری بستگی به مهمان هایی که دعوت کرده ایم هم دارد ، اینکه چقدر راحت باشیم با هم و آنها پر توقع و ادا و اطواری باشند یا معمولی و خودمانی.

گاهی بد نیست خلاف جریان آب شنا کنیم.همرنگ جماعت نشویم ، رنگ خودمان را داشته باشیم.

1 2 3 4 5 ... 29 >>