X
تبلیغات
رایتل

زندگی می بافم

چطور میشه دیگه غیبت نکرد ؟

"باطن غیبت کننده به دلیل غیبت زشت و قبیح می‌شود به همین جهت هر چند مردم باطن او را نمی‌بینند اما از او متنفرند. می‌گوئیم از فلانی بدم می‌یاد خودم به خودم می‌گویم نمی‌دانم چرا؟ نمی‌دانم که باطنش باطن نازیبائی است که اهل غیبت است نه اینکه غیبت من را کرده باشد، غیبت دیگری را کرده است اما به خاطر همین غیبت باطنی نازیبا پیدا می‌کند و چنین تاثیری را در ما بر جا می‌گذارد"

و

"نکته‌ی دیگر را نیز امام(ره) مطرح می‌کنند که خیلی عجیب است اینکه من غیبت شما را می‌کنم شما روحتان هم از این کار من خبر ندارد اما تاثیر غیبت من این است که شما خود به خود نسبت به من عداوت دارید هر چند چیزی نشنیدید و خبر ندارید اما خدا این اثر را بر غیبت قرار داده است"

.......

این دو تا مطلب بالایی که امام خمینی در مورد غیبت گفتند خیلی برام جالب بود .گفتم بذارم شما هم بخونید و اینکه دنبال راه کارهای عملی باشیم برای پشت سر این و اون حرف نزدن ...من که خودم خیلی درگیر این موضوعم مخصوصا وقتی از دست سین یا مادرش ناراحتم این موضوع خیلی اذیتم می کنه .آدم غیبت می کنه که به قول خودش دلش خنک شه اما بعد از غیبت می بینه حالش گرفته است .از خودش بدش میاد .راه هایی گه به نظر خودم میرسه ایناست :

1- وقتی از دست کسی ناراحتیم حرفهامون و دلخوری هامون رو بنویسیم و بعد پاره کنیم چون خوندن دوباره اش باعث میشه خاطرات بد برامون تداعی بشه .

2-پیش آدمهایی که قراره با اونا غیبت کنیم کمتر بریم یا کمتر زنگ بزنیم .مثلا من از دست مادر شوهرم ناراحتم و معمولا پیش مادر خودم یا خواهرم گله اونها رو می کنم .راهش اینه تا دو سه روز بعد از جریانی که باعث ناراحتی شده کمتر برم خونه مادرم تا زمینه غیبت پیش نیاد یا زنگ که میزنم کوتاه حرف بزنم تا بحث نرسه به جاهای بد بد !!

3-وقتی می دونیم فلانی اهل غیبت کردنه و پشت سر دیگران حرف می زنه در مورد کسی ازش سوال نپرسیم .مثلا نپرسیم از فلان دوستت چه خبر چون کافیه ما اینو بپرسیم و اون شروع کنه به غیبت کردن .

4-ما آتیش بیار نباشیم .دوستمون میاد از شوهرش گله میکنه پیش ما ، بدترین کار اینه که حرفهاش رو تایید کنیم و بگیم آره حق داری نباید این کار و می کرد..واای واای چه کار بدی کرده  ...یه جوری خودمون قضیه رو ماست مالی کنیم .خوبی های شوهرش رو بگیم، بگیم مثلا خداراشکر شوهرت چشم پاکه ....مادرمون گله می کنه که فلانی با ما رفت و آمدنمی کنه به جای اینکه بگیم آره خونه ما هم نمیاد یه جوری کارش رو توجیه کنیم بگیم الان همه گرفتارن نمیشه توقعی داشت و ...

5-برای ترک غیبت محدوده زمانی مشخص و کوتاه تعیین کنیم .مثلا نگیم من دیگه غیبت نمی کنم .بگیم من فردا از صبح تا موقع خواب غیبت نمی کنم .هر روز صبح این قرار رو با خودون بذاریم و بعد حتما تشویق کنیم خودمون رو با هدیه خریدن ...چون ارزشش رو داره .

********

اولین قسمت از بخش #تجربه شما

تو بخش #تجربه شما  ، یه سوال و موضوع مطرح میشه و خواهشم اینه که شما هم راهکارها و تجربه هاتون رو اینجا بنویسید برای اینکه از تجربه های همدیگه استفاده کنیم .

شما هم می تونید یه موضوع رو مطرح کنید برای اینکه توی این قسمت پرسیده بشه و خواننده ها نظرشون رو بگن .

برای بخار پز کردن سبزیجات و گرفتن عصاره گوشت کافیه یه قطعه گوشت یا سبزی رو بریزین توی یه شیشه کوچیک و بذارین توی یه قابلمه پر آب و زیرش رو روشن کنین و بذارین با شعله ملایم بپزه .اما ..اماااا
اگه آب قابلمه کم شده بود و خواستین آب اضافه کنید هیچ وقت آب رو مستقیم روی شیشه نریزید ...
یک نفر این کار رو کرد و ترکید !
خودش نه ،شیشه!
هنوز هم توی شوکه و هربار توی آینه نگاه میکنه ببینه چش و چالش سالمه یا نه ...اصلا زنده است یا نه ؟!

از خوشبختی های مادرانه

"حبه کپی خودته ! "
شما نمی دونید من چه ذوقی میکنم وقتی فامیل خودم و حتی فامیل سین هربار که حبه رو میبینند این حرف رو بهم میزنن .
کیلو کیلو قند تو دلم آب میشه این جور وقتها .
به طرز خودخواهانه ای هم آرزو میکنم این شباهت همیشگی باشه !

سین خونه نبود و نماز ظهرو عصرم داشت قضا میشد .حبه هم نه می خوابید و نه اجازه می داد از جلوی چشماش محو بشم به محض اینکه می رفتم اتاق صدای جیغش بلندمیشد .

سجاده رو آوردم پهن کردم و حبه رو گذاشتم رو به روم جوری که منو ببینه .اینطوری هم می تونستم نماز بخونم هم در معرض دیدش بودم و گریه نمی کرد .

نماز خوندم ؟

مگه حبه می ذاشت . چشم های مشکی اش رو دوخته بود به من و همین که شروع می کردم به خوندن حمد و سوره ، فکر می کرد مثل همیشه دارم باهاش حرف میزنم و دست و پاشو تکون میداد و می خندید ...طفلکم حتی منتظر  بود منم بخندم بهش :)

نخ کوک طور!

حبه را برده بودم درمانگاه برای قد و وزنش .خودم هم رفتم روی ترازو ...عقربه ترازو بدو بود کرد و چند ثانیه بعد ایستاد .

عه ؟!...دوباره تو ؟...دوست و رفیق همیشگی من 48!!...شده بودم 48کیلو ..عددی که از خیلی سال پیش تا پرسیدن وزن گفتمش ...فقط وقتی باردار شدم رسیدم به 63ولی بیشتر به یه عروسکی که بادش کرده بودن شبیه بودم تا یه خانم خوش اندام ... توی تمام این سالها من آرزوم بوده چاق بشم ، لپ در بیارم ! ، قلمبه شم ،توپولوف بشم و ...اصلا هرچی که شما بگی فقط این عدد یه تکونی بخوره محض رضای خدا !!

حالا هم سر حساسیت حبه که خیلی چیزها را از وعده های غذایی ام حذف کردم ، دیگه اصلا با معده کوچیک شده ، ناخودآگاه میلی به غذا ندارم ...صبح ها که بلند میشم فقط به خاطر حبه است که یکی دو لقمه صبحانه می خورم ، شام رو هم چون سین هست می خورم و این وسط ها انگار نه انگار که ناهاری هم باید بخورم .

امروز که این عدد 48رو دیدم یاد یکی از آرزوهای زندگیم افتادم .خواستم به تپلوهای جمع ! که دنبال رژیم لاغری هستند بگم مشکل شما، آرزوی ماست !!

1 2 3 4 5 ... 17 >>