X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

زندگی می بافم

آدرس کانالم:

https://telegram.me/zendegimibafam

شیطان مقایسه

نصفه شبی خواب از سرم پریده و گوشی به دست و با فیدیبوی جااان! دارم کتاب متفکران بزرگ را می خونم...رسیدم به ژان ژاک روسو...

یه نقل قول ازش خوندم که باید بدم با آب طلا بنویسند و بذارم جلوی چشمم:

"روسو اگر در روزگار ما زندگی می کرد می گفت که فقط با مقاومت در برابر شیطانِ مقایسه! است که می توانید از شرِ احساس بدبختی و بی کفایتی در امان بمانید." 

حرفش را قبول دارید که اگه ما سرمون توی زندگی خودمون باشه و هی نخواهیم خونه و زندگی و شوهر و بچه و در یک کلام خودمون را با دیگران مقایسه کنیم خوشبخت تر و شادتریم؟ که اون موقع بیشتر از قبل داشته هامون را می بینیم و جای خالی نداشته ها اذیتمون نمی کنه؟حرفش را قبول داریم...قبول داریم اما پای عمل مون همیشه ی خدا می لنگه! 

غذا سوز

توی این سه سالی که از زندگی مشترکمون میگذره هیچ وقت سابقه نداشت غذام بسوزه و ته بگیره تا امروز بعدازظهر....

داشتم کوه! ظرفهای تلنبار شده ی توی سینک را می شستم ، روی اجاق هم برای شام امشب ِ سین که شیفت شب داره خوراک لوبیا چیتی گذاشته بودم ، همزمان وسایل یخچال را هم ریخته بودم بیرون و قفسه ها را میشستم.

وسط این کارها دلم برای خودِ کوزتم سوخت ، گفتم: حالا که دخترخوبی بودی و یخچال را بعد از مدتها سر و سامون دادی برو یه کم استراحت کن ، گوشی بگیر دستت ، برو تلگرام....لعنت به تلگرام! 

مثل یک باتلاق آدم را می بلعه! 

یک دفعه به خودم اومدم دیدم بوی سوختنی میاد،،، بله ، گوشت و سیب زمینی و لوبیا قشنگ چسبیده بود به ته ماهیتابه...حالا ساعت چنده؟ 

پنج و نیم؛ یک ساعت بعد هم سین باید بره.دویدم کارت را برداشتم و رفتم مغازه که تخم مرغ بخرم و کوکو سیب زمینی بپزم.توی مغازه چشمم خورد به کنسرو خوراک لوبیا چیتی ،خریدمش.

سرتون را درد نیارم...به خیر گذشت.

حالا سوال اینجاست: کی من می خوام دست از این اعتیاد خانمان سوزِ غذا سوز! بردارم؟ کی؟

کار خونه که تمومی نداره!

بعضی روزها خیلی خوب و با انگیزه کار می کنم ، مثل امروز...صبحانه که خوردیم کمی با حبه بازی کردم ، صدای خنده هایش را درآوردم بعد ظرفها را شستم ، لباسها را انداختم توی ماشین لباسشویی ، برای ناهار عدسی گذاشتم ، رفتیم اتاق خواب و لباس های دراور را ریختم بیرون ، پوشیدنی ها را تا کردم گذاشتم تو و یک مشمای! بزرگ لباس گذاشتم کنار که ببرم برای خیریه ، لباسهایی که چند وقتی هست نپوشیده ام یا کوچک و تنگ شده اند ، بعدتر اتاق را جارو کشیدم ، دستشویی را شستم ، راهرو و قسمتی از هال را جاروبرقی زدم، گردگیری کردم و کلی کار ریز و درشت دیگر ...کار خانه که تمامی ندارد. 

این وسط فقط درس نخواندم چون حبه اجازه نمی دهد کتاب بگیرم دستم  و بافتنی هم.

بعضی روزها خیلی خوب و با انگیزه کار می کنم ، مثل امروز و بعضی روزها هم هست که برای شستن دو تا بشقاب توی سینک هی این دست و آن دست می کنم و هی کارها را می اندازم عقب تا وقت آمدن سین...آن وقت مجبورم بلند شوم و خانه ای که از صبح توسط ژنرال حبه!! به میدان جنگ تبدیل شده را نیم ساعته بازسازی کنم.

چرا اینقدر از کارِ خانه بدم می آید؟ خدایا! کمی علاقه توی رگهای من تزریق کن! 


امیدوار باش!

امروز یک ساعتی با خانم مشاور کرجی حرف زدم؛ راهکارهایش اغلب از جنس همان راهکارهایی بود که توی کانال های همسرداری خوانده ایم ، به خودت برس ، خوشگل باش ، خوشبو باش ، غر نزن و ... اصلا هم نپرسید: تو چه جوری هستی؟ به خودت میرسی یا نه؟ غر میزنی یا نه؟ شوهرت روی چه چیزهایی حساس است؟ 

به گمانم اینها را مثل یک نسخه از قبل آماده شده به همه ی مراجعانش می گوید.

نسخه ی بدی هم نیست؛ چه قبول داشته باشیم چه نداشته باشیم مردها جذب زنی میشوند که آراسته و زیبا و مرتب باشد مگر غیر از این است؟ همانطور که ما زنها از مردی که مدام توی گوشمان حرفهای عاشقانه بگوید و برایمان خرید کند خوشمان می آید ، بدی اش آنجاست که این کارها یک طرفه باشد یعنی فقط زن حواسش پی خواسته های مرد باشد و مرد نه.

خانم مشاور هم معتقد بود نمیشود امید تغییر زیادی داشت؛شاید بیست درصد!

به خاطر نوع تربیت خانوادگی و فرهنگی که سین تویش بزرگ شده ، فرهنگی که توی این جمله خلاصه میشود:"به زن نباید رو داد"

من امیدوارم؛ به خاطر همان بیست درصد و به خاطر دو تا تغییر پررنگی که توی این سالها سین داشته.گوش شیطان کر و خدا راشکر! 

الان دیگر مثل روزهای اول یک مرد قهر قهرو نیست، ناراحت که باشد حرف میزند ، قهر نمی کند ، این اولی ، دومی هم که هنوز جا دارد تا قطعی بشود بحث پول توجیبی ماهانه است ، از این ماه قرار شده ماهانه مبلغی از کارت حقوق مان را برای خودم خرید کنم.این برای من موفقیت خیلی خیلی بزرگی به حساب می آید.

پس هنوز هم میشود به این زندگی دلخوش کرد...

راجع به بقیه توصیه های خانم مشاور دوست داشتنی هم مینویسم...بعداً! 


صفحه بافتنی هام

صفحه ی بافتنی های من را توی اینستاگرام به قدوم خود مزین بفرمایید! 

هنوز اول کار است و خیلی مانده تا سر و شکل درست و حسابی بگیرد.


https://www.instagram.com/p/Bo3fTqjHzzi/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1he23ul9qdvb0

حسود هرگز نیاسود!!

همچنان متفکران بزرگ را می خوانم.رسیده ام به فلسفه نیچه.از قول نیچه نوشته: 

"بپذیر که حسادت کنی! 

نیچه دریافته بود که حسادت بخشی از زندگی است.امروزه همه ما حسادت کردن را شرم آور می دانیم ، حسادت را خصلتی اهریمنی می دانیم به همین دلیل حسدهای خود را از خود و دیگران مخفی می کنیم.

نیچه معتقد است حسادت کردن به خودی خود بد نیست؛ مهم اینست که حسادت خود را چگونه کنترل می کنیم.بزرگی زمانی به دست می آید که بتوانیم از کسانی که به آنها حسادت می کنیم یاد بگیرم." 

و بعد توضیح میدهد که حسادت کردن یک نشانه است ، نشانه ی چیزی که ما از اعماق وجودمان می خواهیم و حسادت به ما یادآوری می کند که چه قابلیت هایی می توانیم داشته باشیم و باید به دنبال شکوفا کردن آنها برویم.

برداشت من از این حرف اینطوری ست که مثلا اگر من به کسی بابت صبور بودنش ، پولدار بودنش ، درس خوان بودنش حسادت می کنم پس نشانه ی اینست که عمیقا دلم می خواهد این ویژگی و صفت را داشته باشم پس تمام سعی و تلاشم را می کنم که مثل آن آدم باشم.حسادت در واقع بیانگر خواسته های واقعی وجود ماست.برعکسش هم هست.من هیچ وقت به هیچ بازیگری برای شهرت و معروفیت اش حسادت نمی کنم چون این خواسته قلبی من نیست. 

به نظرم نکته جالبی بود ....

رفتن و رفتن

وویس های هولاکویی را گوش نداده ام ؛ نه که دوست نداشته باشم اما حجم نت ماهیانه ام آنقدری نیست که بتوانم آنها را دانلود کنم.

اما بارزترین و بهترین حرفی که از هولاکویی توی کانال ضحا خوانده ام و یادم مانده اینست:

"خانمی به هولاکویی میگفته من همیشه دلم میخواسته پزشک بشوم.هولاکویی گفته خب چرا نمیروی سراغش؟ جواب داده :اگر الان بروم پزشکی بخوانم تا فارغ التحصیل بشوم میشوم چهل و هشت ساله...برای اینکار دیر شده...هولاکویی جواب داده: یک خبر برایت دارم تو در هر صورت چهل و هشت ساله میشوی ، می خواهی آن موقع پزشک باشی یا نباشی؟

آن خانم رفته و پزشک شده."

گاهی که کتاب میگیرم دستم که برای ارشد بخوانم یک نفر توی ذهنم میگوید: دیر شده ، تو سی و چند سالته ، بچه داری ، به فکر یه بچه دیگه هم هستی...برای درس خوندن و مشاور شدن دیر شده! 

اینجور وقتها حرف هولاکویی می آید توی خاطرم که بهر حال من چهل و چند ساله می شوم ، پنجاه ساله می شوم ، حالا انتخاب با خودم هست که توی چهل و چند سالگی دفتر مشاوره داشته باشم یا نه؟ 

و اگر نشد؟

این بار بیت دوست داشتنی سعدی را می خوانم برای خودم که: 

به راه بادیه رفتن بِه از نشستن باطل 

که گر مراد نیابم به قدر وُسع بکوشم.

مهم رفتن و پا گذاشتن توی مسیری ست که دلم می خواهد ، که اگر نشد و نتوانستم هم به خودم بگویم: من همه ی تلاشم را کردم.

حسن یوسف قشنگم با وجود همه ی تلاش های شبانه روزی من!! خشک شد.چند وقت پیش متوجه شدم همین طور الکی الکی دارد برگهایش خشک می شود ، نگاه کردم دیدم یک چیزی به اندازه کنجد ، سفید رنگ و چسبناک که نمیشد با دست کند چسبیده به برگ و ساقه هایش ، از نت عزیزم پرسیدم گفت شپشک افتاده به جان گل ، به توصیه ی نامبرده یک مقدار ریکا! ریختم توی آب و هر چند روز یکبار اسپری کردم رویش که شپشک بمیرد....امروز می بینم کامل خشک شده.

الان باور کرده ام که به قول عامیانه اش به دست من گل نمی آید! 

چند تا شمعدانی داشتیم که همه شان خشک شدند ، ساناز قشنگم خشکید ، حسن یوسفم سیاه شد و پلاسید...

همیشه حواسم به نور و آبشان هم هست ، از گل نازکتر بهشان نمی گویم! اما نمی دانم چرا توی خانه ما دوام نمی آورند.الان فقط دو تا گلدان ِ گل ناز برایم مانده... 

من دلم گل و گلدان می خواهد خب!

بادبادک باز

یکبار چهار سال پیش نسخه پی دی افِ بادبادک بازِ خالد حسینی را دانلود کردم که بخوانم ، بعد به ایراد شرعی دانلود کتاب واقف!! شدم و فورا توبه کرده! و چند صفحه بیشتر نخوانده گذاشتمش کنار...ماند توی درایو دی ِ کامپیوتر مامانم اینها و خاک خورد! 

چند وقت پیش دوستی کد تخفیف اپلیکیشن طاقچه را برایم فرستاد ، عضو کتابخانه همگانی اش شدم و در اولین اقدام بادبادک باز را انتخاب کردم ...کتاب هفتصد صفحه بود و تازه رسیده بودم به جاهای حساسش که امیر می فهمد حسن برادرش هست و قرار می شود برای پیدا کردن پسرِ حسن به کابل برود که عضویتم تمام شد و کتاب را از دستم گرفتند...بی تربیت ها! 

نکردند یک سوال بپرسند که فلانی تو کتابت را خواندی یا نه؟ حالا دو روز بیشتر توی طاقچه ام! می ماند...آسمان به زمین نمی رسید که...می رسید؟ 

خلاصه که گویا قسمت نمی شود ما این بادبادک باز جناب حسینی را بخوانیم....هزار خورشید درخشانش را خوانده ام و در عین تلخی دوستش دارم.

مرغ همسایه غازه!

دختر سیزده چهارده ساله همکار سین تازگی ها کلاس نقاشی روی بوم می رود.دو تا تابلو طبیعت و گل و بوته کشیده و زده به دیوار خانه ، قشنگ هم کشیده....هر بار که میرویم خانه شان سین تابلو ها را می بییند و به به و چه چه راه می اندازد و یواشکی بیخ! گوش من می گوید: حالا تو هی بافتنی بباف.

و منظورش از این حرفها اینست که این کاری که تو می کنی به درد نمی خورد چون پول تویش نیست و نقاشی های دختر همکارش به درد می خورد چون مربی اش گفته می تواند تابلوها را برای او چهار میلیون بفروشد!! 

به سین می گویم: آخه عقلت کجا رفته مرد؟!!! -این مرد را نمی گویم الان خواستم رنگ و لعاب نوشته را بیشتر کنم گفتم - ادامه می دهم: آخه مردم به نون شبشون محتاجن چهار میلیون پول میدن به تابلوی نقاشی ، اونم کار یه هنر جوی تازه کار که کار دوم و سومشه؟

جالب تر اینکه هربار بافتنی هایم را به سین نشان می دهم و می پرسم: چطوره؟ قشنگ شده؟ 

می گوید: چه می دونم ، من از این چیزها سر در نمیارم! 

یکی نیست بگوید چطور از تابلوی نقاشی دختر دوستت سر در میاوری و به به و چه چه و آفرین می گویی؟ چطور؟

کدام زنی هست که دلش نخواهد به چشم مرد زندگی اش بهترین باشد ، تعریف و تحسینش را بشنود ، دیده بشود؟ 

سین من را نمی بیند...


غم هایی هست ، غصه هایی هست که من بهشان می گویم رسوب کرده ها ! ، رو نیستند که ببینی شان ، ته ته دلت رسوب کرده اند و تو دوست داری همانجا بمانند و بالا نیایند ،خودت را به ندیدن و نبودنشان میزنی ،خودت را لا به لای کار و درس و بچه و روزمرگی گم می کنی که پیدایت نکنند ، که یقه ات را نگیرند ، که فراموش شان کنی.
غم هایی از جنس آرزوهایی که برآورده نشد و تو همیشه از خودت می پرسی به کجای این دنیای بی در و پیکر برمیخورد اگر تو همان چیزی را داشتی که دیگری دارد؟

گاهی شب ها ، نصفه شبها ، توی سکوت و خلوت دو نفره ی خودت با خودت ، سرو کله شان پیدا می شود ، مثل یک سیل طغیان گر می آیند و تمام وجودت را می برند و تو به خودت می گویی کاش خوابیده بودم!

امشب از آن شب هاست...

صبح ِ جمعه ای داشتم صبحانه آماده می کردم که سین آمد آشپزخانه ، ظرف حلیم نذری را داد دستم و بعد بدون مقدمه و غیر منتظره شروع کرد به به ابراز محبت کردن...

پرسیدم:چی شده ، چه خبره؟

در پس زمینه هم خواننده آن ور آبیِ! درونم می خواند:آفتاب از کدوم طرف دراومده مهربون شدی؟

گفت:خواب بد دیدم.خواب دیدم تو ازم جدا شدی!

خندیدم....

زن ها که چشمه ی محبتند ، خیلی کم پیش می آید زنی محبتش را از مرد زندگی اش دریغ کند اما مردها ، خیلی هایشان تا قبل از گرفتن بله خوب بلدند حرف عاشقانه بزنند ، دلبری کنند ، هدیه بخرند اما همین که به قول معروف خرشان از پل گذشت آخیش گویان به این فکر می کنند که" تموم شد ، به دست آوردمش ، دیگه لازم نیست بهش محبت کنم ، لازم نیست به خاطرش خودم را به آب و آتیش بزنم." 

شاید چون ترسِ از دست دادن ندارند؛

و همین از حجم محبت هایشان کم می کند ، رنگ عادت و تکرار به نگاه و حرفهایشان می پاشد و دلشان را قرص می کند که نیازی نیست برای به دست آوردن دل زنِ زندگی شان دست به کاری بزنند ، تلاشی بکنند ، به کلمه هایشان رنگ و لعاب عاشقانه بدهند و ...

به گمانم بد نباشد گاهی آقایان از این جور خواب ها ببینند بلکه چشمه های خشکیده محبت شان از نو بجوشد!  

عشق واقعی

دارم کتاب متفکران بزرگ از آلن دوباتن را می خوانم.ببینید راجع به عشق چی نوشته:

"در عشق حقیقی دو طرف باید بخواهند در کنار هم رشد کنند و به هم کمک کنند که چنین شود.

این به آن معناست که باید با کسی که کلید پیشرفت شما در دستان اوست همراه شوید: خوبی هایی که او دارد و شما ندارید.

انسان امروزی با این عشق کاملا بیگانه است چون بیشتر مردم تصور می کنند که عشق یعنی یافتن یک معشوق کامل و بی نقص.

دلداده ها در گرماگرم بحث و دعوا بهم می گویند:"اگر واقعا مرا دوست داشتی سعی نمی کردی تغییرم دهی"

در حالی که باید بپذیریم کامل نیستیم و به عشق خود اجازه دهیم چیزهایی را به ما یاد بدهد.عشق واقعی یعنی همه چیز معشوق خود را دوست 《نداشته》باشیم.عشق یعنی خود را متعهد بدانیم به او کمک کنیم انسان بهتری شود و اگر به تندی در برابر تلاش های ما مقاومت کرد میدان را خالی نکنیم و وقتی نوبت خودمان رسید و سعی کرد ما را اصلاح کند مقاومت نشان ندهیم."

درباره خشم

توی کتاب نظریه های شخصیت که برای ارشد می خوانم در مورد تخلیه هیجانی مطلبی نوشته که با چیزی که ما توی کتابهای روانشناسیِ بازاری می خوانیم فرق دارد.

"کتابهای خودیاری ما را ترغیب می کنند با بیرون ریختن خشم بر سر چیزی بی جان ، آن را خالی کنیم مثل مشت زدن به بالش ، شکستن بشقاب ، یا مشت زدن به کیسه بوکس ، آیا این روش موثر واقع میشود؟ پاسخ منفی است" 

نوشته تخلیه خشم به این شکل نه تنها خشم را از بین نمی برد بلکه شدت آن را بیشتر می کند.

حتی فکر کردن به موضوعی که باعث خشم شده احساس خشم را نگه می دارد و باعث میشود به صورت رفتار پرخاشگرانه ابراز شود.

جالب اینکه ما درست عکس این توصیه رفتار می کنیم.معمولا وقتی از دست کسی ناراحتیم تمام مدت به آن موقعیت و رفتاری که باعث خشم مان شده فکر می کنیم ، توی ذهنمان با آن فردی که باعث ناراحتی مان شده بحث می کنیم ، حرفهای طرف را برای چندمین بار با خودمان مرور می کنیم ، افسوس می خوریم که چرا فلان کار را نکردم؟ چرا فلان حرف را نزدم؟ و توی همان حالت خشم و عصبانیت تصمیم های عجولانه می گیریم.

در حالی که بهترین شیوه "رها کردن" موضوع ، پرت کردن حواس از آن مسئله و داشتن یک اسکارلت اوهارای درون است که بگوید: "فردا بهش فکر می کنم " ، تا زمان بگذرد و از شدت خشم و ناراحتی مان کم شود.

1 2 3 4 5 ... 31 >>