X
تبلیغات
رایتل

زندگی می بافم

این وبلاگ تعطیل نیست !

پست ها را توی کانال داغ داغ منتشر می کنم و به احترام دوستانی که تلگرام ندارند توی وبلاگ هم می نویسم -البته با تاخیر -

https://telegram.me/zendegimibafam

کمان ابرو !

همین که چند روزی از وقت آرایشگاه رفتنم بگذرد و چند تا دانه شوید زیر ابروهای مبارک در بیاید ، از ریخت و قیافه می افتم !

شبیه قمر و تاج و بدرالملوک های دربار مظفرالدین شاه می شوم که عکس هایشان توی نت پخش و پلاست.دقیقا به همان زیبایی و ملاحت با همان سبزه زاری که پشت لبشان سبز بوده !!

با چنین ابروانی ، می روم آرایشگاه و انتظار دارم وقتی می آیم بیرون غیر از خواجه حافظ شیرازی که کیلومتر ها دور از من زیر خروارها خاک خوابیده و عذرش موجه است، از کسبه محل تا راننده تاکسی و بچه های پیش دبستانی بغل و سین علی الخصوص ، همگی متوجه بشوند که رفته ام آرایشگاه اما درییییغ !

اوایل تقصیر تغییر نکردنم را می انداختم گردن آرایشگرها ، تند و تند آرایشگر عوض می کردم و از کار هیچ کدامشان راضی نبودم .

تا امروز که وقتی نشستم روی صندلی مخصوص آرایشگر محله و گفتم : کلفت بردارین بی زحمت ،رازش را پیدا کردم .
علاقه ام به داشتن ابروهای کلفت و دخترانه که نمی دانم تا کی قرار است با من باشد و نگذارد بیشتر و بیشتر بروم توی قالب زن و مادری که هستم .

نانوشته ها

زندگی قانون های نانوشته زیادی داره که یکی از اونها اینه : خیلی از چیزهایی که در آرزوشون هستی را بهت نمیده در عوض چیزهای دیگه بهت میده که اونقدرها خواستنی نبودند برات یا به داشتن شون فکر نکرده بودی ، آدمها اینجاست که آزموده میشند ، عیارسنجی می شند .

امتحان سخت زندگی از اینجا به بعد شروع میشه : اینکه تصمیم بگیری با داشته هات خوش باشی و ممنون یا تا آخر در حسرت نداشته هات و یه آدم غرغرو باقی بمونی !

رویا بافی

دیروز بعد ازظهری بر خلاف روزهای دیگر یک ساعتی خوابیدم .آنقدر خسته بودم که سر روی بالش نگذاشته ، رفتم . چقدر هم مزه داد این خواب .

در عوض دیشب تا سه و نیم توی رختخواب غلت می زدم و خوابم نمی آمد . همین کلافه ام کرده بود . یاد شب های مجردی افتادم که چقدر این غلت زدن های قبل از خواب را دوست داشتم .فرصتی بود که آدم به رویاهایش پر و بال بدهد و تا ناکجاآباد ها برود با آنها. عاشقی کند با شاهزاده سوار بر اسب.

حالا شاهزاده آمده ، اسب را فروخته و پیکان قراضه ای خریده !! ، اهل عشق و عاشقی هم نیست ، زندگی را واقعی می خواهد ، ساده و یک دست،،، نه مثل تو که دلت می خواهد هر روز یک رنگ تازه بپاشی به زندگی.

دیگر رویایی برای بی خوابی های شبانه نمانده ،،، پس چه بهتر که آدم سر روی بالش نگذاشته بخوابد شاید که زندگی رنگی رنگی اش را توی خواب ببیند ، شاید...

از فوتبال که حرف میزنم ...

اگر شوهری دارید که هفته ای یکبار بازی تیم مورد علاقه اش را تماشا می کند ، قدرش را بدانید و سرش غر نزنید .ناشکری نکنید عزیزان من !

به زنی فکر کنید که شوهرش بازی تیم مورد علاقه اش را می بیند ، بازی تیم رقیب را هم ، در اقصی نقاط جهان هم تیم های محبوبی دارد که باید بازی هایشان را دنبال کند ، بارسلونا ، دورتموند ، میلان ، آرسنال و بازی های تیم های رقیب ، تیم ملی که جای خودش را دارد بعد می ماند اخبار ورزشی و برنامه نود و فوتبال 120و شبهای فوتبالی و ...

پر بیراه نمی گویم اگر میگویم یک هووی نکبت و جزجگرگرفته به نام فوتبال دارم !

غم ...

بهشان گفتم: حالا نه ،،، آبروداری کنید تا سین برود .
سین رفته و باید به قولی که داده ام وفا کنم .
باید به ابرهای کوچک غمگینی که از ظهر پشت پلک هایم منتظر مانده اند اجازه باریدن بدهم .
بلکم سبک بشوم ،،،

یک وقت هایی که سین از سر کار زنگ می زند گوشی را می گذارم روی بلندگو و می دهم دست حبه ؛ پدر و پسر شروع می کنند به گپ زدن با هم ، غش و ضعف می روم برای اینجور وقت ها که حبه با زبان خودش تند و تند یک چیزهایی را تعریف می کند برای سین ، لابد چغلی مامانش را که قند نداد بهم و نگذاشت بنشینم روی کابینت ها و ادویه ها را بمالم به سر و صورتم و از این حرفها.
آخرش که سین می گوید : کاری نداری ؟
حبه به سمت گوشی بای بای می کند و بعد می گذاردش زمین و می رود .کار و زندگی دارد بچه ! بیکار که نیست بنشیند پای حرفهای بابایش!

موووووش

به ما حمله شده !
حمله موشکی !
روبروی تلویزیون لم داده بودم و گوشی دستم بود - همین روزهاست که دیگه عمل پیوند دایمی ! انجام بدم و راحت شم - داشتم می گفتم ، سین هراسان از دستشویی پرید بیرون و گفت : دمپایی را بده به من !
دویدم از راهرو دمپایی آوردم و دادم دستش ، آقا موشه در همین فاصله به منطقه نامعلومی متواری شد .
خونه ناامن شده و من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !

1 2 3 4 5 ... 32 >>