X
تبلیغات
رایتل

زندگی می بافم

ایده اش مال من نیست ...

توی نت خونده بودم در موردش بعد دیدم چقدر کار قشنگیه

بالاخره اجراش کردم

روی یه برگه کوچیک نوشتم * سلام بر حسین شهید * و چسبوندمش بالای آبخوری یخچالمون ...

خوب ببینیم

+حرفی برای گفتن ندارم فعلا .یعنی دارم هاااا..اما دلم نمیخواد اینجا هی غر بزنم .خیلی ها هستند که تا دلت از ماجرایی میگیره و می خوای پیششون درد دل کنی فوری محکومت می کنند به اینکه ناشکری ، قدر نعمت هات رو نمی دونی چه توی دنیای واقعی چه توی اینجا توی مجازستان ...نمی دونم ...نمی دونم راه درست چیه ؟

باید یه بار بنشینم درست و حسابی مبحث شکر و ناشکری توی اسلام رو بخونم ...یه وقت خدا هم مثل بنده هاش حرفها و درد دلهامون رو نذاره به پای ناشکری و کفران نعمت ؟:))

+علی الحساب تشریف ببرید ادامه مطلب و عکس بافتنی ببینید لطفا،،، تا زمستون تموم نشده و بافتنی ها بیات نشدن !

 

ادامه مطلب

برای کی دعا کنیم ؟

می شود آدمیزاد درد و رنج و ناراحتی دیگران را ببیند و کاری نکند؟ درست، دست خیلی هایمان کوتاه است .کاری از دستمان بر نمی آید اما دعا چی ؟

برای هم دعا کنیم لطفا ...برای دخترهای خوب دور و برمان که از خانمی و نجابت و سواد چیزی کم ندارند اما نشده که بشوند خانوم خانه مردی خوب .برای خواهرم و همه دخترهای خوب این وبلاگ دعا کنیم لطفا که بخت شان سپید باشد .

برای بچه های کوچک دعا کنیم که " تن شان به ناز طبیبان " نیازمند نباشد ...برای حبه انگور ما و همه بچه هایی که باید بخندند باید زیاد بخندند اما ...

برای زنهایی که حسرت مادری به دل دارند ، برای پدرهایی که دست های پینه بسته شان تنگ است ،برای همه آنهایی که گره کور توی زندگی شان دارند و ....

توی این دوره #ختم_قرآن مان برای هم دعا کنیم لطفا ...زیاد ...خیلی زیاد .

.

+این پست را هم بخوانید .

گزارش یک روز برفی

صبح بلند شدم دیدم برف آمده /می آمد .غصه دار شدم که چطور بروم سرکار ؟ نگفته بودم بهتان که فوبیای لیز خوردن و افتادن روی زمین یخ زده و برفی را دارم ؟
یکبار هم افتاده ام قبل ترها ، که ترس افتاده به جانم .
بعد دیدم کارفرمای موقتی پیام داده که امروز نیا .چه مرد نازنینی ! نور به قبرت ببارد مرد -البته بعد از 120سال زبانم لال -چه معنی دارد آدم روز برفی برود سرکار ؟
روزهای برفی باید بمانی خانه ..کنار بخاری لم بدهی ،اصلا بخزی زیر پتو و یک کتاب خوب بگیری دستت و آرام و با حوصله بخوانی ،یا اصلا بنشینی یک کناری و بافتنی ببافی و رادیو را روشن کنی و آهنگ های برفانه ! گوش بدهی و بعد وقت ناهار که شد آش رشته داغ بخوری ...
کتاب خوب ؟
خیلی وقت است نخوانده ام .
بافتنی ؟
ژاکت حبه را چند وقتی ست که  تمام کرده ام بالاخره .
آش رشته ؟
جایتان خالی ..چه آش رشته ای پختم .سین می خورد و می پرسید : یا من زیادی گرسنه ام یا آش ات خوشمزه است واقعا ؟

گفتم گزینه اول لابد ...

شاید وقتی دیگر ...

صبح با سین بلند شدیم و نشستیم پای سفره صبحانه ساعت 6و نیم ، حبه هم از صدای باز شدن در یخچال از خواب بلند شد و با ما نشست به صبحانه خوردن .من حلوا ارده و شیره خوردم ، سین حلوا شکری و کره و حبه هم شیر ، بعد سوار ماشین مان شدیم و حبه را بردیم گذاشتیم خانه یکی از مادر بزرگها و رفتیم سرکار ...بعله ...رفتیم سرکار .

به گیرنده های خودتان دست نزنید .اینجا وبلاگ زندگی می بافم است و من همچنان یک مادر خانه دار هستم .امروز و شش روز دیگر قرار شده بروم دفتر یکی از آشنایان و به جای کارمند نامبرده کارهایش را انجام بدهم .

برگردم سرکار ؟

تا اطلاع ثانوی ترجیح من خانه دار بودن است و یک مادر تمام وقت بودن برای حبه و البته دلم نمی خواهد آرامشی که دارم را با دغدغه های محیط کار که جسم و روح آدم را می خورد عوض کنم ...زنده باد خوابیدن تا هر وقت که دلت می خواهد !

1 2 3 4 5 ... 19 >>