X
تبلیغات
رایتل

زندگی می بافم

این وبلاگ تعطیل نیست !

پست ها را توی کانال داغ داغ منتشر می کنم و به احترام دوستانی که تلگرام ندارند توی وبلاگ هم می نویسم -البته با تاخیر -

https://telegram.me/zendegimibafam

کپی برابر اصل

شما فکر کن شوهری داشته باشی که محبت کلامی نداشته باشد حتی یک سر سوزن ، نه که بلد نباشد ، نخواهد ، به نظرش "زن پر رو میشه! "، بعد توی تلگرام عضو کانال هایی باشی که از عشقولانگی و لاو ترکاندن و فدایت بشوم های شوهر گرامی می نویسند ،افسردگی نمی گیری؟

داشتم افسردگی می گرفتم که رفتم نی نی سایت و با جستجوی عبارت " شوهر بی محبت " پای درد دل زنهای زیادی نشستم که شوهرهایی داشتند مثل سین ، تازه یک جاهایی هم چشمهایم گرد شد که :" آره ، آره ، سین هم اینطوریه "
و فهمیدم که تنها نیستم.

بعدتر متوجه شدم که خدا -قربانش بشوم- روزهای آخر خلقت ، یک نمونه مرررد با ابهت و رو به زن نده ! ساخته و کپی برابر با اصلش را گرفته و به جامعه بشریت و ما زنها تقدیم کرده.

فقط نمی دانم چرا قبلش یادش رفته این نیاز لعنتی را توی وجود ما از بین ببرد؟ نیاز به دوست داشته شدن ، نیاز به شنیدن ، نیاز به تحسین شدن ،،،نمی دانم ، واقعا نمی دانم.

اما به قول بعضی ها " حتما یه خیریتی توش هست "، نه؟!

اولین ها

اولین باری که گفت عمه را یادم هست.تلفنی با عمه کوچیکه اش حرف می زدم.بغلم بود.گوشی را که گذاشتم گفتم: مامان، عمه بود.
تکرار کرد : عمی!

اولین باری که گفت آقا داشتیم تلویزیون تماشا می کردیم.برای هزارمین بار به گمانم شیدا را پخش می کرد.روی تصویر پارسا پیروزفر گفتم: آقا!
تکرار کرد : آققا!

" من " را توی فاصله پنج دقیقه ای خانه خودمان تا خانه مامانم اینها یادش دادم.دوتایی پیاده می رفتیم آنجا. گاهی که بغلش می گرفتم ، حرف می زدم برایش.می گفتم: جیگر من کیه؟ پشت بندش خودم جواب می دادم: من.
عسل من کیه ؟
من
یک روز دیدم خودش تا می گویم خوشگل من کیه ؟ می گوید :منننن!

اولین باری که بچه چیزی که به او یاد داده ای را می گوید ، از شیرین ترین لحظه های مادری ست.آدم این جور وقت ها غش و ضعف می رود برای بچه، بیشتر از قبل ، بیشتر از همیشه!

پات لب گوره!

داشتیم با یک خانم پا به ماه ! از اقوام سین توی خیابان راه می رفتیم.حرف پیاده روی شد و اینکه ماه های آخر باید بیشتر پیاده روی کرد. می گفت: روم نمیشه زیاد بیام بیرون.بدجور نگام می کنند.

چند لحظه بعد یک آقایی با مو و ریش و سبیل یک دست سفید از کنارمان رد شد و گفت: جیییگر! مواظب باش نخوری زمین!

بله ،،، پیرمرد هم پیرمردهای قدیم،،،هییی روزگار!

مرگ و زندگی

به آن یک نفری فکر می کنم که از پرواز امروز تهران - یاسوج جامانده...چه شانسی آورده!

اینکه اتفاقاتی ساده و معمولی ، شاید ترافیک ، شاید خواب ماندن ، شاید خرابی ماشین ، دست به دست هم بدهند که تو به پرواز مرگ نرسی و زنده بمانی خوش شانسی بزرگی ست.
یعنی بعد از این قدر زندگی را بیشتر از قبل می داند؟!

چشمم آب نمی خورد ،،،نه که نخواهد،،،شاید تا مدتها هر روز صبح که از خواب بیدار شود به این فکر کند که چه خوب هنوز زنده است و نفس می کشد ، تا مدتها شاید برای شاد بودن دنبال بهانه های کوچک باشد ، سخت نگیرد ، قهر نکند ، بیشتر بخندد ، دور و بری هایش را نرنجاند ،،،

اما کم کم همه چیز رنگ تکرار و  عادت می گیرد ، مرگ فراموش می شود.مرگ که از یاد برود زندگی با همه قیمتی بودنش ، یک چیز ساده و دم دستی می شود.

حس خوب

کتاب 504 کلمه رسیده به درس بیست و ششم ، هر روز صبح گوشی را می گذارم روی کابینت ، لغت اول را می خوانم و بعد همان طور که دارم ظرف می شورم ، غذا می پزم ، جارو می کشم ، آن کلمه را مثل یک ورد زیر لب با خودم تکرارش می کنم و بعد می روم سراغ لغت بعدی و بعدی تر.

گاهی پای حبه را هم وسط می کشم.می پرسم: مامان vast چی میشه؟ خودم جواب می دهم : میشه بسیار زیاد ، عظیم.

جمعه ها را گذاشته ام برای مرور.

سریال فرندز را هم دانلود کرده ام و منتظر روزی هستم که سر صبر بنشینم نگاهش کنم و لا به لای حرف زدن های تند تندشان بفهمم که حرف حسابشان چیست؟!!
کتاب word skills را هم از خواهری گرفته ام و گه گداری نگاهش می کنم.

مصمم هستم به یادگیری زبان ، حتی اگر ور بدبین وجودم بگوید: خب که چی؟ زبان به چه کار یک زن خانه دار می آید؟

پشت بندش آن یکی ور که عینک خوش بینی به چشمش دارد لبخند به لب می گوید: ضرر که نداره ، تازه شم کی از آینده خبر داره شاید یه روز به دردت خورد و تاکید می کند: همین که حس خوب " من بلدم " ، " من می توانم " به تو می دهد ، برایت کافی ست.

وای بر مسخره کنندگان!

شنیدم خانم مرضیه برومند توی مصاحبه شان وقتی در مورد مسیح علی نژاد حرف زده ، او را " وزوزی و چندش و حال بهم زن " توصیف کرده.

کاری به این ندارم که مسیح علی نژاد کیست و چه هدفی دارد و اصلا خط فکری اش با من یکی ست یا نه.

از نظر من مسخره کردن چهره و قیافه آدمها زشت ترین کاری ست که یک نفر می تواند انجام دهد.چهره ای که آدمی هیچ نقشی در سیاه و سفید بودن ، قشنگ و زشت بودن  ، صاف و وزوزی بودن موهایش نداشته ، هر چه بوده خلقت خداست.

آنجایی که حضرت موسی (ع)قرار بوده به سراغ فرعون برود که ادعای "رب " بودن هم داشته ، خدا به او گفته : با فرعون به بهترین شکل حرف بزن.
یعنی تو مجاز نیستی با دشمن من هم بد و توهین آمیز حرف بزنی.نشان به نشان سوره طه آیه 44 که دیدم توی تفسیرش نوشته بود خدا فرمان داده که موسی (ع) فرعون را با بهترین نامش صدا بزند شاید در دلش اثر بگذارد.

چقدر رفتار ما از اسلامی که ادعای پیروی اش را داریم دور است.

به من چه؟

یک خانمی هست توی فامیل که با مدرک سیکل و چهل و خورده ای سال دوباره شروع کرده به درس خواندن و همین روزهاست که دیپلمش را بگیرد.

موضوع گپ و گفت بیشتر دورهمی های زنانه فامیل همین خانم است.اینکه چرا با این سن درس می خواند و " می خواد چیکار درس بخونه؟ " ، چرا نمی نشیند سر زندگیش و به جای درس خواندن به شوهر و بچه اش نمی رسد؟ و ... اظهارنظرهای جورواجور دیگر.

باید اعتراف کنم که من هم گاهی گوینده این حرفها بوده ام ، البته چند سالی هست که توبه کرده ام !! و حالا یک سوال بزرگ توی سرم وول می خورد که واقعا چرا ما اینقدر راجع به زندگی دیگران نظر می دهیم؟ چرا توی زندگی دیگران سرک می کشیم؟

چرا نمی گذاریم آدمها آن طور که دلشان می خواهد و خوشحال ترند زندگی کنند؟ حتی اگر به نظر ما آن مدل زندگی اشتباه و " مایه تاسف " باشد؟

چیزی از ما و زندگی مان کم می شود اگر فلانی درس بخواند و به خانه و زندگیش نرسد یا فلانی بخوابد تا لنگ ظهر یا آن یکی تصمیم گرفته باشد مجرد بماند یا بهمانی همیشه سرش توی گوشی باشد و ...

چرا بلد نیستیم بگوییم " به من چه؟" و بگذریم؟!

1 2 3 4 5 ... 44 >>