X
تبلیغات
رایتل

زندگی می بافم

دوستم تعریف میکرد که شوهرش بارها آمده خانه و توی دستش میوه ، شیرینی یا خوراکی بوده که او دوست داشته ، بدون اینکه بگوید و بخواهد ، از خوشی های روزهای اول زندگی اش که میگفت اینها یادش می آمد ،می گفتم خوش به حالش ، سین از این کارها بکند ؟ عمرا، روزهای اول هم از این کارها نمی کرد.
دیروز سین آمد خانه با یک جعبه شیرینی که برای رفتن به خانه دوست و همکارش خریده بود و خوراکی محبوب من ، بدون اینکه بگویم و بخواهم .

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)