X
تبلیغات
رایتل

زندگی می بافم

من رفتم امامزاده ، با سین و حبه رفته بودیم برای تماشای دسته ، یک دفعه دلم خواست از آن همه شلوغی فرار کنم بروم یک گوشه دنج برای خودم پیدا کنم و با امام حرف بزنم .

بگویم که دهه اول محرمش گذشت ، آمد و رفت ، اما من را و زندگی ام را تکان نداد ، مگر نه اینکه بااید اتفاقی بیفتد ، باید که اشک ها و نشستن پای روضه ها و عزاداری هایمان ، دستی بشود که از قعر نجاتمان بدهد .

نشده ، غروبی فکر می کردم که اتفاقی نیفتاده ، می فهمم که روزمرگی گرفتارم کرده ، آخر شب ها به این نتیجه تکراری می رسم که این راهش نیست ، هر چه قدر که همه چیز گل و بلبل باشد ، بچه خوشگلی داشته باشی ، به خودت برسی ، خوشبختی معمولی ای داشته باشی ، اما ته ته وجودت به این نقطه میرسی که این راهش نیست ، یک چیزی توی زندگی ات کم است .

امشب به امام می گفتم من طرفدار شمایم ، انی سلم لمن سالمکم ، با شمایم و مخالف آنهایی که شهیدتان کردند ، اما اینجور زندگی کردن من را همنشین همان ها می کند ، همنشین دشمن های شما نمی خواهم بشوم .

نمی خواهم اما بلد این نیستم که درست زندگی کنم . من از شنا کردن فقط دست و پا زدن را بلدم .دست وپا می زنم اما یاد نمی گیرم .

می فهمم که خدا را توی زندگی ام کم دارم ، نماز می خوانم ، روزه می گیرم ، قرآن می خوانم ، من به یک چیزهایی معتقدم اما باز هم یک چیزی کم است ...

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)