X
تبلیغات
رایتل

زندگی می بافم

رویا بافی

دیروز بعد ازظهری بر خلاف روزهای دیگر یک ساعتی خوابیدم .آنقدر خسته بودم که سر روی بالش نگذاشته ، رفتم . چقدر هم مزه داد این خواب .

در عوض دیشب تا سه و نیم توی رختخواب غلت می زدم و خوابم نمی آمد . همین کلافه ام کرده بود . یاد شب های مجردی افتادم که چقدر این غلت زدن های قبل از خواب را دوست داشتم .فرصتی بود که آدم به رویاهایش پر و بال بدهد و تا ناکجاآباد ها برود با آنها. عاشقی کند با شاهزاده سوار بر اسب.

حالا شاهزاده آمده ، اسب را فروخته و پیکان قراضه ای خریده !! ، اهل عشق و عاشقی هم نیست ، زندگی را واقعی می خواهد ، ساده و یک دست،،، نه مثل تو که دلت می خواهد هر روز یک رنگ تازه بپاشی به زندگی.

دیگر رویایی برای بی خوابی های شبانه نمانده ،،، پس چه بهتر که آدم سر روی بالش نگذاشته بخوابد شاید که زندگی رنگی رنگی اش را توی خواب ببیند ، شاید...

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)