X
تبلیغات
رایتل

زندگی می بافم

گفته بودم چو بیایی ...

حبه خسته و کلافه ام کرده بود .از صبح که بلند شده بودیم نگذاشته بود  یک لحظه زمین بنشینم .یا بغل می خواست یا ...بغل می خواست.

می خواست بغلش کنم تا به ماهی سورمه ای توی تنگ روی رف ! نگاه کند و دست ببرد توی آب برای گرفتنش و من بگویم نههه دست نزن - بچه که نمی فهمد دست نزن یعنی چه - دست می زد و می آوردمش کنار اما دوباره بهانه می گرفت .

بگذریم از بهانه گیری ها و خرده فرمایشات دیگرش که رمق و حوصله ای برایم نگذاشته بود . عذاب وجدان اینکه چه مادر بدی هستم هم یقه ام را گرفته بود به خاطر بد اخلاقی هایی که داشتم .

آقا ! صبح زود رفته بود سرکار و بعد از کار هم یک سره سر خر ! را کج کرده بود به سمت سالن ورزشی ، توی مسابقات محلی تیم داده و فعلا که در قعر جدول تشریف دارند ، تازه طی تماس تلفنی سفارش هم می کرد که برسم خسته ام ، گشنمه ، زود شام بده و اینها ...

توی دلم کلی غر داشتم سرش بزنم که دست تنها با این بچچچچه ! ، تفریح و سرگرمی هم ندارم و آقا فوتبالش سرجایش هست و چه مظلومیم ما زنها و چه توقعاتی دارند این مردها و ...

ساعت ده شب که صدای ماشینش آمد به حبه گفتم بابا اومد .حبه با ذوق دوید سمت در ، من هم دنبالش رفتم که در را باز کنم ، داشتم ژست زنهای غرغروی تلخ را می گرفتم به خودم تا بابت پانزده ساعت نبودنش گلگی کنم و غر بزنم سرش .

آمده بود و جای خالی اش را که از صبح توی چشمم می زد ، پر کرده بود .همین کافی بود .همین را نمی خواستم مگر ؟ همین که باشد .

غرهایم را قورت دادم . تلخی را از صورت و چشمهایم گرفتم .پرسیدم چای می خوری یا غذا را گرم کنم ؟!

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)