X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

زندگی می بافم

به خودش بگو

دو سه روز پیش بود به گمانم که دلگیر بودم بابت موضوعی و بعد از نماز جیم فنگ نزدم و نشستم به حرف زدن با خدا ، البته خواب بودن حبه در این عدم جیم فنگ من تاثیر مهمی داشت چرا که به خاطر همین نوگل خندان است که من نمازهایم را تند تند می خوانم و نمیرسم به دعای بعد از نماز ، می گفتم ، نشستم روبروی خدا و حسابی برایش حرف زدم ، فهمیده بودم که در مورد آن موضوع کاری از دست هیچ کسی بر نمی آید ،قبل تر امتحان کرده بودم ، پیش خواهری ،مامان ،این و آن سفره دلم را باز کرده بودم اما جز احساس ترحم و تاسف و احیانا همدردی و سرزنش چیزی عایدم نشده بود .

حالا رسیده بودم به خدا ،به آن حالت استیصال و درماندگی و بریدن از بقیه ،خدا هم جوری نگاهم می کرد انگار که بخواهد بگوید :از اول به خودم می گفتی خب !

دیروز موضوع آن طور که من می خواستم شد ،تاکید می کنم روی جمله "آنطور که من می خواستم " ، بعد خودم را ملامت کردم که چرا بیراهه می روی ، چرا اشتباهی در این و آن را میزنی ؟ چرا به خودش نمی گویی ؟

خودش گفته بیا با من حرف بزن ، گفته ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ ، به من بگو من درستش می کنم !

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)