X
تبلیغات
زولا

زندگی می بافم

دوباره زندگی

انگار به پای عقربه های ساعت وزنه ای سنگین بسته شده باشد ، زمان کند و سنگین و خسته می گذشت .

دیشب را می گویم ...ترس چنگ انداخته بود بیخ گلویم ، خواب جرات آمدن و نشستن روی پلک هایم را نداشت، مرگ انگاری دست برده و گهواره زمین را لرزانده بود ، دلهره مردن و تمام شدن و از دست دادن و از دست رفتن تکانمان داده بود ،،،زلزله آمده بود .

چه شب سختی بود دیشب ...نمایش کوچکی از قیامت ...فرار و گریختن مردم ... به کجا می شود گریخت ؟تا کی می شود فرار کرد ؟ گیرم یک شب را به بیابان زدیم شبهای دیگر چی ؟
 
بیا و جوری زندگی کن که از مرگ نترسی ...با خودم بودم ...دست کم نه آنقدر که دیشب ترسیدی.

بیا و قدر زندگی را بدان ، بیشتر و بیشتر از قبل !

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چرا به فکر نوشتن داستان نیستی؟
قلم خوبی داری و من با علاقه نوشته هات رو دنبال میکنم، به نظرم بهتره هدف دار تر بنویسی...
دوشنبه 4 دی 1396 ساعت 12:54
امتیاز: 0 0
پاسخ:
راستش بارها به این قضیه فکر کردم ولی نمی دونم چرا پیگیرش نشدم ....اما روزی نیست که به نوشتن یه کتاب فکر نکنم .