X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

زندگی می بافم

انسان و نسیان

به وقت زلزله ، زندگی را می زنیم زیر بغلمان و در می رویم .
بی خیال خرت و پرت های خانه ، ریز و درشت هایمان ، پول و فرش و مبل و طلا و چه و چه ، تنها فقط یک پتو بر می داریم و یک دست لباسی که تنمان هست ، بی خیال همه چیز می شویم .
قول های تازه ای به خدا می دهیم .قرارهای نو با خودمان می گذاریم .


شب را که بگذرانیم ، خطر که از بیخ گوشمان بگذرد ، خورشید که دوباره طلوع کند ، به خانه هایمان بر می گردیم  - روز از نو ، زندگی از نو -  دویدن ها و حرص خوردن هایمان را از سر می گیریم.خودمان را خسته می کنیم برای چیزهایی که قرار است بگذاریم و برویم .

یادمان می رود چه قولی به خدایمان داده ایم ، چه قراری با خودمان گذاشته ایم ، یادمان می رود که زندگی ماهی لیزی ست توی دست هایمان ، سر خوردنی ست ، از دست رفتنی ست ...

چه بد که ذهنمان را گرد و غبار فراموشی می پوشاند ، صد حیف که این شبها از یادمان می رود ! 

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)