X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

زندگی می بافم

غم

غروبی با حبه رفتیم امامزاده.از وقتی آمده ام تمام فکرم مانده پیش آن خانمی که صدای گریه و ضجه اش فضا را پر کرده بود.
وسط گریه و دعا داشت برای یکی توضیح می داد که چند روزی هست که پسر نوزده ساله اش گم شده و معلوم نیست کجاست.التماس میکرد:
" دعا کنید پیدا بشه."

گاهی همزمان که داری توی دلت با غم و غصه هایت کشتی می گیری ، به خودت می آیی و می بینی همه اش بچه بازیست ، غصه های تو در برابر غمی که دیگری دارد به دوش می کشد مثل پر کاه سبک است.

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)