زندگی می بافم

هربار که سین می خواهد برود سرکار ، بدرقه اش می کنم ، به جز روزهایی که قهر هستیم.
عادت به خوردن صبحانه ندارد به جای آن یک لقمه پنیر و کره یا حلوا شکری و کره درست می کنم تا سرکار بخورد.
موقع رفتن برایش صدقه می گذارم ، پیاز داغ این مراسم را زیاد کرده و سکه را می چرخانم دور سرش که یعنی این صدقه فقط برای توست،،، پاچه خواری در این حد!!

دیروز بنا به دلایلی موقع رفتن از جایم بلند نشدم برای بدرقه ، لقمه برایش درست نکردم ، فقط از توی رختخواب یک لبخند ریز تحویلش دادم و به ادامه خوابم پرداختم!

از دیروز چند بار رفته و آمده و با لحن لوس و گله مندی گفته: تو منو بدرقه نکردی ، تو برام لقمه نگرفتی ، پشت سرم نیومدی ، رفتم توی ماشین نشستم دیدم نیومدی دم در برای بدرقه...

اینها را سین می گوید.همانی که باید قلاب ماهیگیری - حرف گیری - بیندازی دهنش و حرفهای معمولی را  از آن بکشی بیرون ، سین می گوید که اهل گفتن احساساتش نیست.

می خواهم بگویم قضیه استقبال و بدرقه را جدی بگیرید.مردها خیلی این کار را دوست دارند حتی بیشتر از آن تشت شیر معروف و ماساژ پا!

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)