زندگی می بافم

به امید آینده!

امسال هم خبری از کادوی روز زن نبود.حتی یک تبریک خشک و خالی هم نگفت.ولی من احساسم را گفتم.اینطوری توجیه اش کرد که " خب چند روزه دیگه خرید می کنی برای عید." گفتم یک شاخه گلی که تو برایم خریده باشی ، از همه چیزهایی که قرار است برای عید بخرم با ارزش تر است.حرفهایم را گفتم و دل خوشم به روزهایی که می آید.به اینکه عاقبت متوجه معنایی که هدیه برای زن ها دارد بشود.

از اینها گذشته یک کار خوب کردم.مادر شوهر جان بارها برایم تعریف کرده که بین بچه هایش ، سین هیچ وقت هیچ مناسبتی را برایش هدیه نخریده.سال اول ازدواجمان راضی اش کردم به اینکه یک جعبه شیرینی بخریم برای مادرش و پارسال هم کادو خریدم و امسال هم...

برایش یک روسری خریدم ، برای مادرم هم ، کادوی مادرم را فردا می دهیم و کادوی مادرش را امشب دادم.

گذشته از دلخوری های عروس و مادرشوهری که گاهی بین مان بوده ، حس خوشی دارم برای امشب ، امشب که مادرش را بوسیدم و آرزو کردم سایه اش همیشه بالای سرمان باشد.

یک جور خوبی دلتنگم امشب!

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)