X
تبلیغات
زولا

زندگی می بافم

خداراشکر

توی اتاق حبه کنار در ورودی که به سمت حیاط باز می شود نشسته ام.با چادر و چاقچور و رعایت شئونات اسلامی! به خاطر آپارتمانی که به حیاط دید دارد.


آقا خروسه و اهل بیتش را از انباری آورده ایم بیرون ، ساعت هواخوری شان است ، آفتاب رفته و تمام حیاط غرق سایه و خنکی دلچسبش شده ، دارم قانون مجازات می خوانم و یک ورِ حواسم به حبه است که توی حیاط آب بازی می کند ، گلها را می کَند تا بویشان کند ، دنبال جوجه اردک می دود و می گوید: جوجو ، بوش! 

و تمام تلاشش این است که جوجه اردک را بگیرد و بوسش کند.


بعضی روزها و لحظه ها آنقدر عطر و بوی خوبی دارند ، آنقدر خوش و خواستنی هستند که حیفت می آید تمام شوند ، دلت می خواهد مثل گلبرگ های گل محمدی خشک شان کنی ، نگهشان داری و هر بار چند پر از آنها را بریزی توی روزهایی از زندگی که رنگ و بوی تکرار و ملال دارند.


از آن لحظه ها و روزهاست!

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)