X
تبلیغات
زولا

زندگی می بافم

بوی زندگی

فریزرمان خراب شده ، گوشت و سبزی ها را در آوردم ، دست حبه را گرفتم و همه را بردم خانه مادر شوهر ، گفتم حبه همانجا بماند تا من به کارهایم برسم.

الان نشسته ام توی اتاق حبه ، بساط سبزی خوردن رو به رویم پهن است ، سبزی پاک می کنم.در را باز گذاشته ام و نسیم ملایمی پرده ها را قلقلک می دهد.بوی ریحان و نعناع و مرزه ، بوی زندگی اتاق را پر کرده.

صدای اذان و مناجات از مسجد محل می آید.دلم می خواهد این لحظه و آرامشی که دارم هزار سال طول بکشد بعد یاد دو روز پیش می افتم که با سین بحث و بگو و مگو داشتیم، سر یک موضوع ظاهرا کوچک که برای من اهمیت زیادی داشت ، آن موقع دلم می خواست زندگی و همه چیز را بگذارم و بروم.

امروز کجا و حال و هوای آن روز کجا؟ مگر زندگی همین نیست؟ سیاه و سفید ، خاکستری ، تلخ ، شیرین ، هزار رنگ...

فقط باید یادت باش توی لحظه های غم زیاد نمانی ، هر جور شده خودت را بکشی بیرون اما لحظه های خوب که عطر و بوی خوشی دارند ، آنها را باید مثل یک نوشیدنی خوش طعم مزه مزه شان کنی ، سفت در آغوشت بکشی ، نگهشان داری ،از ثانیه به ثانیه بودنشان لذت ببری ،،،

نه روزهای بد می ماند و نه روزهای خوب ،،، این را که باور کنیم زندگی قشنگ تر می شود!

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سلام عزیزم
تولد گل پسرت مبارک
ان شاءالله دامادش کنی
سه‌شنبه 5 تیر 1397 ساعت 18:04
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام کیمیا جانم...ممنون خانمی