X
تبلیغات
زولا

زندگی می بافم

مهمان

زن عمویم با بچه های فسقلی اش مهمان مامانم اینها بود؛ به سین گفتم دعوتش کنیم برای ناهار .اولش گفت نه ، از آن "نه" ها که ناز و اداست و پشت بندش توقع دارد اصرار کنی تا مثلا راضی شود.رضایت که داد زنگ زدم به مامان و گفتم سین!! می گوید با زن عمو برای ناهار بیایید اینجا.مامان گفت نه مزاحم نمی شویم و این صحبت ها.
گفتم نه مزاحم نیستید ، سین! می گوید بیایید دور هم باشیم.

پیش خودم گفتم بگذار مامان و بابا فکر کنند دامادشان آدم مهمان دوستی ست.

نیست خب!
سین از مهمان خوشش نمی آید چون اقتصادی فکر می کند و با همه ساده گیری های من توی مهمانی باز هم وقت حساب و کتاب می بیند کلی خرج کرده ایم که ضروری نبوده ، بعدتر اینکه حوصله ی شلوغی بچه ها را توی مهمانی ندارد و از همه مهم تر دلش می خواهد راحت باشد ، با رکابی و زیر شلواری لم بدهد جلوی تلویزیون و مهمان که باشد مجبور می شود تمام مدت اتو کشیده و شق و رق بنشیند روی مبل و...

تمام دلایل سین را من هم دارم ، خیلی کمتر از او ، اما نمی شود که رفت و آمد نکنی ، زندگی اجتماعی لازمه اش تحمل بعضی چیزهاست که ممکن است به مذاقمان خوش نباشد.

این قضیه برای سه روز پیش است ، آن موقع حوصله ی نوشتنش را نداشتم.
الان این پست تاریخ گذشته را نوشتم که به مجردها بگویم اگر اجتماعی بودن طرف برایتان مهم است بروید از در و همسایه خواستگارتان بپرسید اینها چقدر مهمان دارند؟ چند بار مسافرت می روند ، اهل رفت و آمد هستند؟ آقای خانه چند تا دوست و رفیق دارد؟ و سوالاتی شبیه این...

بیشتر رفتارهای ما ریشه خانوادگی دارد ، معمولا! اینجوری ست که دخترها شبیه مادرهایشان می شوند و پسرها شبیه پدرهایشان ، یک ضرب المثل من درآوردی هم هست که می گوید: پدر را ببینید و با پسر ازدواج کنید!

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)