X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

زندگی می بافم

حبه ی پر حرف

خانه ی مامان بزرگه بودیم.روز عاشورا به رسم هر ساله نذری دارند.قیمه می دهند ، با قدمت سی و پنج ساله.

عروس و دختر و نوه ها دور هم نشستیم لپه پاک کردیم ، سیب زمینی پوست گرفتیم ، سیب زمینی ها را خلالی خرد کردیم ، دایی و مامان بزرگه گوشت خرد کردند بعد حبه آنقدر حرف زد ، آنقدر حرف زد و شیرین زبانی کرد که پرسیدند: چند وقتشه؟ و بعدتر پرسیدند: تو که کم حرفی لابد به باباش کشیده؟ 

گفتم اتفاقا باباش هم کم حرفه ، به عمه بزرگه اش رفته!!

هیچ چیزی برای یک آدم کم حرف سخت تر از این نیست که توی جمع آدمهای پر حرف باشد که مثل خودشان از او انتظار یکسره حرف زدن دارند.از خوش شانسی من سین و خانواده اش هم آدمهای کم حرفی هستند.اما...اما...

امان از خواهر شوهر بزرگه که انگار نه انگار بچه ی این خانواده است، اصلا تافته ی جدابافته است.یک ریز حرف می زند ، یک ریزززززز ، بعضی روزها که دو سه ساعت کنار همیم می بینم تمام آن دو سه ساعت به جز وقت هایی که داشته غذا یا میوه می خورده را حرف زده ، گاهی دلم می خواهد وسط حرف زدن های رگباری خواهر شوهر بگویم:یک دقیقه هیچی نگو لطفا!

بذار مغزم نفس بگیره! خفه شدم!

به گمانم حبه هم به این عمه اش رفته باشد.

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)