X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

زندگی می بافم

مرغ همسایه غازه!

دختر سیزده چهارده ساله همکار سین تازگی ها کلاس نقاشی روی بوم می رود.دو تا تابلو طبیعت و گل و بوته کشیده و زده به دیوار خانه ، قشنگ هم کشیده....هر بار که میرویم خانه شان سین تابلو ها را می بییند و به به و چه چه راه می اندازد و یواشکی بیخ! گوش من می گوید: حالا تو هی بافتنی بباف.

و منظورش از این حرفها اینست که این کاری که تو می کنی به درد نمی خورد چون پول تویش نیست و نقاشی های دختر همکارش به درد می خورد چون مربی اش گفته می تواند تابلوها را برای او چهار میلیون بفروشد!! 

به سین می گویم: آخه عقلت کجا رفته مرد؟!!! -این مرد را نمی گویم الان خواستم رنگ و لعاب نوشته را بیشتر کنم گفتم - ادامه می دهم: آخه مردم به نون شبشون محتاجن چهار میلیون پول میدن به تابلوی نقاشی ، اونم کار یه هنر جوی تازه کار که کار دوم و سومشه؟

جالب تر اینکه هربار بافتنی هایم را به سین نشان می دهم و می پرسم: چطوره؟ قشنگ شده؟ 

می گوید: چه می دونم ، من از این چیزها سر در نمیارم! 

یکی نیست بگوید چطور از تابلوی نقاشی دختر دوستت سر در میاوری و به به و چه چه و آفرین می گویی؟ چطور؟

کدام زنی هست که دلش نخواهد به چشم مرد زندگی اش بهترین باشد ، تعریف و تحسینش را بشنود ، دیده بشود؟ 

سین من را نمی بیند...


نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)